|
http://arezou.blogfa.com ارزوی پارسایان
| ||
|
نپرس؛ از دل واپسی های زنانه ام چیزی نمی گویم محبتی که ابراز نتواند شدن در دل می ماند در دل می گَندد در دل غم می شود... « تظاهر کن ازم دوری تظاهر میکنم هستی » روزبه بمانی امروز صفحه ي خالي زندگي ام پر شده بودديگر از هيچ كس نمي ترسيدم گفتني ها را حرف زدم كودكي ها رو مرور كردم و زمان فراموش شد كنار مهرباني تو مهرباني من هيچ بود همه چيز ارام بود حتي نفس هاي من و تو ... حتي دل ها هم قدرت اين يكي شدن را نداشتن من حس مي كردم با تو و كنار تو هستم نه هزاران كيلومتر دور از تو امروز باز هم دلتنگي را تجربه كردم خيلي وقت بود حس دل تنگ شدن نداشتم زيرا هميشه دل تنگ بودم امروز خنده هايم بلند بود و قلبم پر از شادي انگار نه انگار رختخوابم خيس از اشك بود كاش مي شد هر لحظه با تو بود و با تو خنديد كاش زندگي دو صفحه داشت صفحه ي اول تو صفحه ي دوم من وهيچ كس خلوت صفحه ها را به هم نمي ريخت وكيبورد هم كار دل را مي كرد كاش زندگي فقط همين بود فقط همين كاش مي شد حرف ها رو شست تا صادق مي شدن كاش مي شد اعتماد را تزريق كرد تا هركس را دوست داري اعتمادش را جلب كني كاش مي شد فاصله را از بين برد تا يك شهر به يك قدم تبديل مي شد اما سخت تر از اين ها گفتن دوباره دوستت دارم است و باور اين كه كسي دوستت دارد كاش مي شد همه چيز را باور كرد حتي خيال هاي پوچ كودكانه را ... اما كاش مي شد هيچ چيز خيال نبود كاش مي شد همه چيز را به واقعيت نزديك كرد كاش همه چيز حقيقت داشت [ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 1:46 ] [ ارزو پارسا ]
من غلام
قمرم غیر قمر هیچ مگو
چقدر ارام بخش بود اين شعر برام
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 0:3 ] [ ارزو پارسا ]
اگر خیلی مهربان شود ،
[ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 0:44 ] [ ارزو پارسا ]
! نم نم باران چشمان تربنفشه رادلداري دادوگفت:
[ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 0:54 ] [ ارزو پارسا ]
خسته ام از این کویر این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر خسته ام از این کویر این کویر کور و پیر آسمان بی هدف بادهای بی طرف ابرهای سر به راه بیدهای سر به زیر ای نظاره ی شگفت ای نگاه ناگهان ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان مثل لحظه های وحی اجتناب ناپذیر ای مسافر غریب در دیار خویشتن با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر
قیصر امین پور [ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 23:51 ] [ ارزو پارسا ]
برگهای خزون نه بر اُشتری سوارم نه چو خر به زير بارم نه خداوند رعيت نه غلام شهريارم عاشقه برگهای خستم که مثه من از خزونن با بهارا نمی شينند سبزو قابل نمی دونند عاشقه بته خارم که نشسته تو بيابون بی نيازيشو نميده به خدای ابر و بارون از سکوتم که گذشتی فکر نکن صدا ندارم پر فريادمو اما کاری با شما ندارم من که تو مشتهای بستم سکه طلا ندارم فکر نکن تو اين زمونه خبر از وفا ندارم خودم از خودم يه عاشق واسه خودم غزلخون قانعم به هر چه هستم خودم آبم وخودم نون عاشقه خلوته خيشم نه که آشنا ندارم اگه گفتم تو خدايی فکر نکن خدا ندارم تو که خواستی از تو باشم تو مگه عشقو شناختی؟ مگه مثل من تو هر روز با يه درده تازه ساختی؟ عاشقه برگهای خستم که مثل من از خزونن با بهارا نمی شينند سبز قابل نمی دونند [ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 18:37 ] [ ارزو پارسا ]
اینجا یه جایی واسه سیاه کردنه...قبل از اینکه دلم سیاه شه بذار اینجا سیاه شه اگر تلخ میشم.اگر غیر قابل تحمل میشم، ببخش..به حرمت روزایی که خوب بودم ببخش.من این نیستم که تو میبینی اگه اینجام واسه اینه که نمی تونم فریاد بزنم.این کلمه ها دارن جور سکوتم رو می کشن اگر بيام يه اسم مسخره براي وبلاگم بزارم نه اسم خودم دري وري بگم و خودم نباشم كمتر ازار ميبينم من اگر اينجا مينويسم براي اينه كه اين همه ادم هست كه هيچ كدوم گوش نيستن اگرم باشن دوست نيستن پس بزاريد توي دنياي مجازي راحت باشيم همديگه رو ازار نديم شايد من مينويسم ازار و تو ميخندي كه من چيزي نخواستم كه اين اسمشو ازار ولي اسمش ازار شخصيتيه ميدوني چرا ؟ چون داري به زن بودنم توهين ميكني داري به شخصيتي كه براي خودم ساختمو بهش پايبندم توهين ميكني ميگي دوستم داري درحالي كه ميدوني حرومه اون دوست داشتن حرومه ميگي دوستم هستي در حالي كه متنفرم از اين كه تو و مردهايي مثل تو منو دوست خودشون بدونن چرا ؟ روا نيست اينجا رو هم از ادمها بگيريد با خودخواهيتون بابا اينو بفهميد هركسي كه از تنهايي و دلگيري نوشت نزاريد به حساب اينكه تو بايد بري به داد تنهاييش برسي اگر اون مينويسه تنهاست التماس نميكنه كه كسي بياد به دادش برسه فقط داره تخليه ميكنه اين حرفو به ادمها كه نميتونه بزنه توي دنياي مجازي هم كه نميتونه بگه پس من مني كه يك زنم تا به كي بايد قورت بدم حرفامو در حالي كه تو تويي كه يك مردي با تمام پررويي بياي و بگي از همه ادمها زده شديم فقط به خاطر اينكه اگر كسي رو تنها ميبينيم ميخواهيم توي اغوش خودمون بكشيمش حتي بدون اينكه به اين فكر كنيم اون چه حسي داره وقتي هم حستو ميگي بهت ميگن خودخواه و مغرور و پررو نوشتن اينجا هم ديگه فايده اي نداره مثل زندگي كردن ميمونه پراز پليدي شديم هممون چقدر از ادمها بدم مياد ديگه ديگه خيلي هامون شبيه ادم نيستيم حتي شبيه ادم [ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ 22:48 ] [ ارزو پارسا ]
در انتظار چه نشسته ای؟ ..... سالهاست اینجا باران نباریده سالهاست . . . گاهی هوس، رهگذری را به اینجا میکشاند اما هرکس را توان این همه خشکی نیست همه رفته اند میدانم ، رهگذر برای رفتن ساخته شده حال من ماندم و این کویر.... تنها تو هم تاب نخواهی آورد تو هم خواهی رفت تو هم روزی من و سرزمینم را به جرم خشکی به تنها پوسیدن محکوم خواهی کرد اما بدان روزی که باران ببارد تو تنها خواهی ماند . . . بی من، بی سرزمینم، بی باران
وقتي كسي برات نا مه اي ميفرسته بدون ادرس چه طوري بهش جواب بدم بهتر نيست كمي هم به ديگران خيلي منطقي حق بديم
اينجا خشكزاريست بي باران ولي هميشه كوير سخت هم نيست اسمش كويره هميشه داغ و سوزانه
هر كسي نميتونه توش زندگي كنه
بگرد تو خاطراتت ببين چند بار رفتي توي كوير يا شوره زار ميدونم بيشترمون نرفتيم چون از گرما از افتاب سوزان از بيابان خوشمون هم نمياد چه برسه به اينكه بخواهيم حتي يك ساعتي رو توش بگذرونيم
مهربانترين موجودات هم در كوير پيدا ميشن فقط بايد بري توش و ببيني فكر كنيد من هم همون كويرم فقط نميدونم چه طوري بايد جوابتو بدم خودت كمي فكر كن ببين من راست ميگم [ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 0:54 ] [ ارزو پارسا ]
دوباره باد میبرد ، مرا میان ابرهای بی کسی و لخته لخته آسمان مهتاب اگر نشد، نشد! [ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ] [ 0:27 ] [ ارزو پارسا ]
فرصت آیینهها در پشت در ماندهست [ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 18:3 ] [ ارزو پارسا ]
از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت [ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 0:56 ] [ ارزو پارسا ]
آرزو میکنم برسند به آنچه میخواهند آنان که نگذاشتند من به آنچه میخواهم برسم.......! آرزو میکنم دریابند غرورخودرا آنان که آینه جلوی من گرفته اند.......! آرزو میکنم شادباشند آنان که برای شادیشان شادی از من گرفتند.....! آرزو میکنم زندگی کنند آنان که زندگی از من گرفتند.......! آرزو میکنم خوش بخت شوند آنان که خوش بختی را از من گرفتند.....! آرزو میکنم به سنگ بخورد زندگیشان تا بدانند سنگ یعنی چه.....! آرزو میکنم بچشند مزه شکست را آنان که این مزه را به من چشانیدند......! آرزو میکنم ببینند آنچه را هنوز ندیده اند از هرکس.......! آرزو میکنم چشمانشان باز شود وقتی که دیگر هیچ کس نیست......! آرزو میکنم بچشند مزه نامردی را همانگونه که خود به من چشانیدند......! آرزو میکنم غمگین شوند در شادترین لحظاتشان به یاد غمی که در شاد ترین لحظات من ساختن.....! آرزو میکنم کسی با ندانم کاری هایش کاری کند که آنها در آینه فردی شکست خورده ببینند.......! آرزو میکنم به یاد بیاورند.......! بیدارشوند.....! ببینند...! آرزو میکنم......! آرزو میکنم سکــــــــــــــــــــــــــــــوتم در جایی شکسته شود که دیگر هیچ دفاعی برای خود نداشته باشید!
[ دوشنبه 28 فروردین1391 ] [ 0:46 ] [ ارزو پارسا ]
همیشــه هم قافیـــه بـــوده انـــد ســیب و فـریب حتي زمانـي کـــه هیچکس شعري نگفته بود ما هم با هم مـي گوییم: ســــــــــــــیب و دوربین هاي عکاسـي را فریب مـي دهیم تا پنهان کنیم آن اندوه موروثـي را پشت این لبخند مصنوعـي.
[ پنجشنبه 24 فروردین1391 ] [ 22:29 ] [ ارزو پارسا ]
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد درد دارد... وقتی همه چیز را میدانی ...
[ سه شنبه 22 فروردین1391 ] [ 18:34 ] [ ارزو پارسا ]
با قلم میگویم... ای همراه ... ای همزاد... ای هم سرنوشت... هردومان حیران بازی های دوران های زشت دردهایم را نوشتی دست خوش اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟ [ دوشنبه 21 فروردین1391 ] [ 0:35 ] [ ارزو پارسا ]
رستنی ها کم نیست (فرهاد مهراد) [ شنبه 19 فروردین1391 ] [ 22:16 ] [ ارزو پارسا ]
آدمهای زیادی نیستند؛ ...!که برایم مهم باشند
گاه
برای آدمهایی واقعا متاسفم [ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 1:43 ] [ ارزو پارسا ]
سلام اصلا حواسمون هست به خودمون ؟ اصلا حواسمون هست به اطرافيان نه چرا اصلا حواسمون به زبونمون نيست چرا هر چند وقت يكبار يكي مياد و هر چي دوست داره در مورد پست ها ميده در حالي كه خودت ميدوني چه منظوري داشتي اقايون خانمها لطفا وقتي مياييد اينجا قضاوت نكنيد يا بهتره اصلا نياييد خسته شدم بس كه به خودم كلنجار رفتم سر اينكه ديگران قضاوت نكنند منو بابا من اصلا اينجا نيومدم كه بنويسم و ديگران قضاوت كنند در موردم خسته شدم از ادمها براي خودم مينويسم نه كسي پس كسي هم قضاوت نكنه من همون فاطمه براي دوستي با من كافيه چيزي از عمر باقي نمونده پس بزاريد ارامش داشته باشم توي جامعه كه اين طور نيست پس توي اين دنياي مجازي ديگه بس كنيد ادمها رو به خودشون واگذار كنيد اگر نميتونيد و دوستي مجازي براتون اهميت داره پس قضاوت نكنيد و به اتش نكشونيد حداقل منو واي كه چقدر خسته هستم از ادمها كسي اگر اسمشو نميبرم دال بر بي شعوريش نيست من من من خسته ام روحم خستست بزاريد اينجارو داشته باشم براي خودم نياييد و بهم تهمت ناحق نزنيد اونم چهار بار خوش به حالتون كه ادمهاي خوبي هستيد و با راز و نياز اروم ميشيد خوش به حالتون كه با ايمان هستيد خوش به حالتون كه توي زندگيتون همه چيز ارومه خوبتون شد؟ اينقدر صبورم كه حد نداره ببين به كجا رسونديد منو اصلا ديگه نظر نميخوام از كسي دو نفر با دوتا وبلاگ متفاوت يك نظر ميزارن؟ جالبه نه؟ [ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ 22:58 ] [ ارزو پارسا ]
پدران ما هرگز جمله عاشقانهای به مادرانمان نگفتند، شعری از نیما و سهراب برایشان نخواندند، شعر کوچه را از بر نداشتند… پس چگونه بود که تا همیشه کنار هم ماندند و گذشتند از آرزوهایی که ما نه به آن میرسیم و نه از آن میگذریم حتی به بهای گذشتن از « هم [ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ 2:8 ] [ ارزو پارسا ]
از ماهی پرسیدند آب چیست؟ گفت: نمیدانم ! آروم بالهاش را گرفتند از آب بیرون کشیدند و او را به گوشهای پرت کردند. دید انگار دارد یک اتفاقی میافتد، مثل اینکه یک چیزی کم شده است، نفس کشیدن برایش سخت شده بود. نفسهایش به شماره افتاده بود. احساس بدی داشت، هیچ وقت این احساس را تجربه نکرده بود. یک آن فهمید، آن که باعث بودنش بوده و همیشه در کنارش بوده، همان آب بوده است. اما … اما آب به اندازهای به او نزدیک بوده است که هیچگاه حضورش را احساس نکرده بود. حال که دور از آب افتاده بود، قدر آن را میدانست. با خود آرزو کرد ای کاش … ای کاش زودتر حضور او را احساس کرده بود و خدا نیز چنین است. اینقدر به ما نزدیک است که گاهی بودنش را هم فراموش میکنیم، انگار باید اتفاقی ما را متوجه کند که بدانیم آری او همیشه با ماست، همه جا و در تمام لحظهها … او که خود در کتابش آورده است : هر کجا بنگری باید او را ببینی ، خدا را … باید احساسش کنی، اکنون چشمانت را ببند، برای لحظهای خود را تصور کن در این دنیای بیانتها ! اگر او نباشد تا دردهای دلت را بشنود ؟ اگر او نباشد تا دلت را با یادش آرامش دهی ؟! اگر او نباشد تا در سختیها و آسانیها در کنارت باشد؟! اگر او نباشد تا … راستی اگر واقعا خدا نباشد چه اتفاقی ممکن است بیفتد؟! اما نه، او همیشه بوده است، هست و خواهد بود. … و همیشه در همین نزدیکیهاست. « برگرفته از پیشگفتار کتاب نزدیکتر از نزدیک نوشته سعید وکیلی » [ سه شنبه 15 فروردین1391 ] [ 1:44 ] [ ارزو پارسا ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||