تبليغاتX
http://arezou.blogfa.com

http://arezou.blogfa.com

تفکر فقط چند لحظه

خدايا من ا گربدكنم تورا بنده ديگر بسيار است,تو ا گر مدارا نكنى مرا خدايى ديگركجاست?!

خداوندا،بمن جسارت آنرابده،که حتی زمانیکه،امیدی نیست،تسلیم نشوم.

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفته اند.عشق بورز به آنها که دلت را شکستند دعا کن برای آنها که نفرینت کردند.بخند که خدا هنوز با ماست.

كاش ميشد لحظه ها را قاب كرد روزهاي تيره رادر خواب كرد كاش دنيا تاهميشه مهربان وساده بود يابه آدمهاش رسم عاشقي آموخته بود كاش ميشد بامحبت قفل دل راباز كرد در كنار اشك ولبخند زندگي آغاز كرد

شايد آنروز كه سهراب نوشت، تا شقايق هست زندگى بايد كرد خبرى از دل پر درد گل ياس نداشت. بايد اينطور نوشت:هر گلى هم باشد چه شقايق چه گل پيچك و ياس، تا نيايد مهدى زندگى دشوار است.اللهم عجل الوليك الفرج


نوشته شده توسط ارزو پارسا در دوشنبه 11 آبان1388 ساعت 2:13 | لینک ثابت |

سكوت

سكوت بهتر از فرياد تو خالى ست، سكوتى را كه يك نفر بفهمد بهتر از هزار فريادى است كه هيچ كس نفهمد.

در تصوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچ كس عصباني نيست.هيچ كس سواربر اسب نيست.هيچ كس را در حال تعظيم نمي بينيد. هيچ وقت در ايران برده داري مرسوم نبود. در بين اين صدها پيكر تراشيده شده حتي يك تصوير برهنه وجود ندارد. اين آداب اصيلمان است:نجابت، قدرت احترام ، مهرباني خوشروئي. بفرستید براي همه ايرانيان تايادمان باشدكه چه بوديم وچه شديم..


نوشته شده توسط ارزو پارسا در دوشنبه 11 آبان1388 ساعت 1:59 | لینک ثابت |

ليلي

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو... من نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

سلام بچه ها وقتی خوندید خودتون قضاوت کنید که حرف دل ما رو زده یا

امیدوارم به خاطر عشق زمینی عشق اصلای رو فراموش نکنیم بیشتر بهش فکر کنید منم حتما بیشتر فکر میکنم


نوشته شده توسط ارزو پارسا در دوشنبه 11 آبان1388 ساعت 1:45 | لینک ثابت |

دلم شکسته


سلام به همگی اول از همه تولد امام هشتمم امام رضا علیه السلام رو به امام زمانم تبریک میگم بعد میرسیم به تمام دوستان گلم تولد امامهشتم بر همگی مبارک اگر دعا میکنید برای دیگران برای من هم دعا کنید من الان برای همتون دعا کردم باور کنید عزیزانم همه خوشحال باشید و برای خودتون دعا کنید باور داشته باشید که پذیرفته میشه امتحان کنید 

دلم شکسته ، دلم را نمی خری آقا!؟

مرا به صحن بهشتت نمی بری آقا!؟

اگر چه غرق گناهم ولی خبر دارم

تو آبروی کسی را نمی بری آقا

چقدر خوبی و دل رحم و مهربان ، عاشق

و در دقایق عمرم شناوری آقا

همیشه از حرمت بوی مهر می آید

شبیه باغ پر از گل معطری آقا

تمام دفتر شعرم فدای چشمانت

که از تمام غزلهام بهتری آقا

ولی بدون تو این شعر ها چه دلتنگند

بدون نام تو اصلا چه دفتری آقا

در اوج بی کسی ام در خیال من هستی

تویی که یارترین یارو یاوری آقا


نوشته شده توسط ارزو پارسا در پنجشنبه 7 آبان1388 ساعت 18:7 | لینک ثابت |

بخشش

بارالها! گوهر بي بدليل بخشش را در نهانخانه دلم قرار ده تا من نيز اندكي، طعم شيرين آن را بچشم...

خدايا! وقتي امروز دخترك گل‌فروش به سويم دويد و با اصرار از من خواست دسته‌اي گل از او بخرم، بي‌اعتنا به نگاه خسته‌اش راه سخاوت و بخشندگي را بر او بستم. پروردگار مهربان و دوست‌داشتني من! اكنون كه در آسمان شب به دنبال ستاره‌اي مي‌گردم و آنها را نمي‌يابم با خود فكر مي‌كنم مردمك‌‌هاي چشمان خسته دخترك، ستارگان پرنور من در سياهي شبي تار بوده‌اند. ستاره‌هايي كه مرا به تو رهنمون مي‌شدند. بارالها! از تو مي‌خواهم تا روشنايي صبح، فرصتي عطا كني تا بتوانم ستاره‌هاي گمشده نگاه پر دردي را بيابم تا در بارگاه تو دست خالي نمانده باشم.


نوشته شده توسط ارزو پارسا در دوشنبه 4 آبان1388 ساعت 3:3 | لینک ثابت |

مرده ای که زخمی ها را از مرگ نجات داد!

من از خردسالی با کوه آشنا بودم، چرا که از شش ـ هفت سالگی همراه پدرم کوهنوردی می کردم. پدرم یک کوهنورد نیمه حرفه ای بود، می گویم نیمه حرفه ای به این دلیل که موقعیت شغلی اش (محیط بان مناطق وسیع نزدیک منزلمان بود) به او این مجال را نمی داد که اگر هم بخواهد، بتواند برای صعود به قله ها و کوههای ایالتهای دیگر برود، ضمن اینکه او کوهنوردی را فقط یک ورزش می دانست. من اما، همیشه احساس می کردم که کوههای بلند آمریکا صدایم می کنند!

هرگز آن روز را فراموش نمی کنم که پدر با نگرانی نگاهم کرد، تازه شانزده سالم بود که همراه پدرم به قله یک کوه محلی صعود کردیم. آنجا بالای یک سنگ بزرگ ایستادم و گفتم: «پدر بلندتر از این کوه در اطراف شهر ما چه کوهی است؟» پدر گفت: «مینه روا» پرسیدم از آن بلندتر؟ پدر پاسخ داد: «اکلشا» همین طور ادامه دادم و پدر یکی یکی اشامی قله های مرتفع آمریکا را نام می برد و من همچنان می پرسیدم و … تا اینکه پدر یک مرتبه نگاهم کرد و پرسید: «ببینم لورن منظورت از این سوالها چیه؟» بلافاصله گفتم: «بلندترین قله و مرتفع ترین کوه دنیا کجاست؟» پدر که با نگرانی نگاهم می کرد به آرامی گفت: «کوه هیمالیا و قله اورست.» با شوقی پر از غرور جوانی گفتم: «من باید اورست رو فتح کنم!»

بعد از آن روز، این حرف را به خیلی ها زدم، اما پاسخ همه یکی بود: «چی داری می گی جوون…؟ فقط کوهنوردهای حرفه ای می تونند به اورست صعود کنند… اون هم بعضی هاشون!»

اما من که هر شب خواب صعود به بام دنیا رو می دیدم، لبخند می زدم و با خود زمزمه می کردم: « من اورست رو به زیر می کشم… این رو به همه تون ثابت می کنم…»

از همان لحظه ای که از آمریکا خارج و سوار هواپیما شدم، این را می دانستم که برای صعود به هیمالیا و حتی رسیدن به پناهگاههای پنجگانه، حتما باید با یک تیم کوهنوردی و یک راهنما همراه شوم، چه رسد به اینکه بخواهم اورست را فتح کنم! بنابراین امیدوارم بودم که در پناهگاه عمومی که پای کوه هیمالیا دایر بود و کوهنوردان از همه جای دنیا در آنجا دور هم جمع می شدند، یک گروه را پیدا کنم و همسفرشان شوم، اما انگار از ابتدای آن سفر همه بدشانسی ها همراهم بود، زیرا در طول یک ماه و نیمی که در پناهگاه بودم، به دلایل متعدد موفق نمی شدم.

ناگفته نماند که صعود به هیمالیا داوطلبان زیادی ندارد، به همین خاطر هم من فقط سه گروه را هنگام صعود دیدم که دو گروهشان قرار بود تا پناهگاه چهارم بروند، گروه سوم هم محقق بودند و نمی توانستند مرا با خود ببرند! کم کم داشت زمان بازگشتم فرا می رسید و ناامید می شدم که آن پنج جوان استرالیایی وارد پناهگاه عمومی شدند. قصد آنها نیز این بود که تا پناهگاه پنجم صعود کنند، اما آنقدر جوان و ساده بودند که مطمئن بودم می توانم راضی شان کنم به اورست صعود کنند. همین طور هم شد، یعنی در پناهگاه پنجم آنقدر تشویقشان کردم و قصه برایشان گفتم تا سرانجام وسوسه شدند و …!

بدشانسی بزرگمان هنگامی رخ داد که نرسیده به پای اورست، یک توده یخی بزرگ دچار ریزش شد، آن هم در لحظه ای که ما مشغول بالا رفتن از صخره معروف «هیلاری» بودیم که در نتیجه من و آن پنج نفر حدود ۵۰ متر به پایین صخره سقوط کردیم و …

روایت لحظات پس از مرگ

هر شش نفرمان با هم سقوط کردیم، اما بدبیاری من این بود که درست در لحظه فرود به ته دره، داخل یک چاله عمیق افتادم و برف بلافاصله روی چاله را پر کرد. نمی دانید چه مرگ سختی است که لحظه به لحظه اکسیژن اطرافتان تمام شود و این گونه بود که من خفه شدم…!

چشم که باز کردم تصورم این بود که بچه ها نجاتم داده اند! چرا که کنار دست آنها و بالای همان چاله ای ایستاده که در آن سقوط کرده بودم! تعجبم از این بود که چرا پنج جوان استرالیایی هول شده اند و تند تند برفها را از داخل چاله بیرون می ریزند و نام مرا فریاد می زنند! ابتدا فکر کردم مرا ندیده اند، اما موقعی فهمیدم اتفاقی افتاده که آنها نه صدایم را می شنیدند و نه مرا می دیدند.

یک ساعتی طول کشید تا سرانجام جسم مرا از گودال بیرون کشیدند و اولین نفر «جیکن» که دانشجوی پزشکی بود سر روی قلبم گذاشت و نبضم را گرفت و گفت: «تموم کرده…» شاید باورتان نشود، اما برخلاف آن پنج جوان مهربان که اشک می ریختند، من اصلا از مردنم ناراحت نبودم، چون دچار نوعی آرامش بی مانند شده بودم که دلم نمی خواست آن را با دنیا عوض کنم!

پنج جوان همسفرم اما، با اینکه به راحتی می توانستند خودشان را نجات بدهند، به هر سختی و مصیبتی که بود جنازه مرا با طناب بالای صخره کشیدند و بعد که خودشان هم بالا آمدند، از فرط خستگی و گرسنگی و زخم شدید، همان جا پلکهایشان روی هم آمد و … می دانستم اگر بخوابند مرگشان حتی است، اما کاری از دستم ساخته نبود.

روایت لحظات پس از زنده شدن

احساس می کردم وقت رفتنم فرا رسیده! چند مرتبه ای در دایره ای از نور چند متری بالا رفتم و … اما درست مانند صندلی که قسمت نشیمنش یک مرتبه سوراخ شود، پایین می افتادم. تا اینکه در مرتبه آخر یک مرتبه آن دایره نور تبدیل به نقطه ای شد و کمرنگ شد و بالا رفت و به آسمان رسید و ناپدید شد و من یک مرتبه درست مانند هوایی که درون یک تیوپ دمیده شود، روحم درون کالبدم دمیده شد و … از جا برخاستم!

آنقدر گیج بودم که تا چند دقیقه نمی توانستم حواسم را جمع کنم : «من که مرده بودم، الان دو ساعت است مرده ام؟ چطور شد که ؟…» و بعد یاد بچه ها افتادم و موقعی که دیدم نبضشان کند می زند ، با اینکه تمام بدنم کوفته بود، حدود ۵۰۰ متر از آنها دور شدم و به مسیر اصلی رسیدم و … که ناگهان چشمم به گروه امداد افتاد…

من و پنج رفیق استرالیایی ام هنوز هم پس از سه سال با یکدیگر در تماس هستیم. آنها بعدها همین گزارش را برای اولین بار در یکی از نشریات استرالیا چاپ کردند، با این تیتر: «مرده ای که زخمی ها را از مرگ نجات داد!»


نوشته شده توسط ارزو پارسا در جمعه 1 آبان1388 ساعت 14:40 | لینک ثابت |

دنیایی دیگر ...

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم.

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود "اطلاعات لطفآ" بود و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد.

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ. صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات.

انگشتم درد گرفته ... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکها یک سرازیر شد.

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست.

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم.

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات.

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم.

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت : عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد ...

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش، پاسخ داد اطلاعات.

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟

گفت : لطفآ این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.

پرسید : دوستش هستید؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی.

گفت : متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ...


نوشته شده توسط ارزو پارسا در دوشنبه 27 مهر1388 ساعت 2:21 | لینک ثابت |

توبه

من مي توانم،من مي توانم پا از اين عالم خاكي فراتر گذارم...

پروردگار دوست داشتني من زندگي ام را با اعطاي موهبت ها و نعمات فراوان، شادي آفرين كرده است او شكست هايي برسرراهم قراد داد تا متواضع و فروتن باشم و از من آزمايش ها و امتحاناتي به عمل‌آورده تا در برابر چالش ها و مشكلات زندگي ثابت قدم و استوار باشم پس من با ذهنيتي باز، اشتياقي فراوان، پايداري و عزمي راسخ بار ديگر اين امتحانات را خواهم گذرانيد..

فقط تو رو دارم خدایا خدایا توبه


نوشته شده توسط ارزو پارسا در دوشنبه 27 مهر1388 ساعت 2:0 | لینک ثابت |

باور کردنی نیست اما با دیدن تصاویر باور می‌کنید؛ ظاهر شدن آیات قرآن برروی بدن یک کودک!!

والدین این کودک این خبر را تا زمانی که بر روی بدن کودک جمله...

 
این نوشته‌ها روزهای دوشنبه و جمعه پدیدار می‌شوند و در همین زمان دمای بدن نوزاد تا 40 درجه بالا می‌رود. این نوشته‌ها سه روز باقی مانده و سپس به تدریج از بین می‌روند و سپس نوشته‌های جدیدی به وجود می‌آیند.
 
 
 
والدین این کودک این خبر را تا زمانی که بر روی بدن کودک جمله "حدیث مرا به مردم نشان دهید" به وجود آمد، این مساله را برای کسی مطرح نکرده بودند.
 
 

نوشته شده توسط ارزو پارسا در دوشنبه 27 مهر1388 ساعت 1:54 | لینک ثابت |

سخنان امام صادق(علیه السّلام) با طبیب هندى درباره ی شگفتی هاى خلقت انسان

ربیع حاجب مى گوید: روزى طبیبی هندى در مجلس منصور کتاب طب مى خواند، در حالى که امام صادق علیه السّلام در آنجا حضور داشت.
چون از قرائت مسائل طب فراغت یافت، به امام ششم علیه السّلام گفت: دوست دارى از دانش خود به تو بیاموزم؟ حضرت فرمود: نه، زیرا آنچه من مى دانم از دانش تو بهتر است. طبیب پرسید: تو از طب چه مى دانى؟ فرمود: من حرارت را با سردى، و سردى را با گرمى، رطوبت را با خشکى، و خشکى را با رطوبت درمان مى کنم، و مسأله تندرستى را به خدا وامى گذارم و براى تندرستى دستور پیامبر را به کار مى برم که فرمود: «شکم خانه درد است، و پرهیز درمان هر دردى است، و تن را به آنچه خوى گرفته باید عادت داد».
طبیب گفت: طب جز این چیزى نیست. امام گفت: مى پندارى که من این دستورها را از کتاب هاى بهداشتى یاد گرفته ام؟ گفت: آرى، امام فرمود: من این ها را از خدا فرا گرفته ام. تو بگو من از جهت بهداشت داناترم یا تو؟ طبیب گفت:البته من. امام علیه السّلام فرمود: اگر این چنین است من از تو سؤالاتى مى پرسم، تو پاسخ بده. گفت: بپرس.
امام صادق(علیه السّلام) سئوالات زیر را از طبیب هندی پرسیدند:
"چرا جمجمه ی سر چند قطعه است؟
چرا موى سر بالاى آن است؟
چرا پیشانى مو ندارد؟
چرا در پیشانى خطوط و چین وجود دارد؟
چرا ابرو بالاى چشم است؟
چرا دو چشم مانند بادام است؟
چرا بینى میان چشم هاست؟
چرا سوراخ بینى در زیر آن است؟
چرا لب و سبیل بالاى دهان است؟
چرا مردان ریش دارند؟
چرا دندان پیشین، تیزتر و دندان آسیاب، پهن و دندان بادام شکن بلند است؟
چرا کف دست ها مو ندارد؟
چرا ناخن و مو جان ندارند؟
چرا قلب مانند صنوبر است؟
چرا شُش دو تکه است و در جاى خود حرکت می کند؟
چرا کبد(جگر) خمیده است؟
چرا کلیه مثل دانه لوبیاست؟
چرا دو زانو به طرف پشت خم و تا مى گردند؟
چرا گام هاى پا میان تهى است؟ "
طبیب هندی در پاسخ به تمامی سئوالات بالا گفت : نمی دانم.
امام فرمود: من علّت اینها را مى دانم. طبیب گفت: بیان کن.
امام فرمود:
*جمجمه به دلیل اینکه میان تهى است، از چند قطعه آفریده شده است و اگر قطعه قطعه نبود، ویران مى شد، لذا چون چند قطعه است، دیرتر مى شکند.
*موى در قسمت بالای سر است، چون از ریشه ی آن روغن به مغز مى رسد و از سر موها که سوراخ است، بخارات بیرون مى رود و سرما و گرمایى که به مغز وارد مى شود، دفع می شود.
*پیشانى مو ندارد، براى آنکه روشنایى به چشم برسد.
*خط و چین پیشانی نیز عرقی را از سر می ریزد، نگه می دارد تا وارد چشم ها نشود و انسان بتواند آن را پاک کند، مانند رودخانه ها که آب های روى زمین را نگهدارى مى کنند.
ابروها بالاى دو چشم قرار دارند تا نور به اندازه ی کافی به آنها برسد. اى طبیب، نمى بینى وقتی شدت نور زیاد است، دست خود را بالاى چشم ها می گیری تا روشنى به مقدار کافی به چشم هایت برسد و از زیادى آن پیشگیرى کند؟!
*بینى بین دو چشم قرار دارد تا روشنایى را بین آنها به طور مساوی تقسیم کند.
*چشم ها شکل بادام هستند تا میل دوا در آن فرو برود و بیرون آید. اگر چشم چهار گوش یا گرد بود، میل در آن به درستی وارد نمى شد و دوا به همه جای آن نمى رسید و بیماری چشم درمان نمى شد.
*خداوند سوارخ بینى را در زیر آن آفرید تا فضولات مغز از آن پایین بیاید و بو از آن بالا رود. اگر سوراخ بینی در بالا بود، نه فضولات از آن پایین مى آمد و نه بوی چیزی را در مى یافت.
*سبیل و لب را بالاى دهان آفرید، تا فضولاتى را که از مغز پایین می آید نگه دارد و خوراک و آشامیدنى به آن آلوده نگردد و آدمى بتواند آنها را از پاک کند.
*براى مردان محاسن(ریش) را آفرید تا نیازی به کشف عورت(پوشاندن سر) نداشته باشند و مرد و زن از یکدیگر مشخص شوند.
*دندان هاى پیشین را تیز آفرید تا گزیدن آسان گردد، و دندان هاى آسیاب را براى خرد کردن غذا پهن آفرید، و دندان نیش را بلند آفرید تا دندان هاى آسیاب را مانند ستونى که در بنا به کار مى رود، استوار کند.
*دو کف دست را بى مو آفرید تا سودن به آنها واقع گردد. اگر کف دست مو داشت، وقتی انسان به چیزی دست می کشید به خوبی آن را حس نمی کرد.
*مو و ناخن را بى جان آفرید، چون بلند شدن آنها زشت و کوتاه کردن آنها زیباست. اگر جان داشتند، بریدن آنها همراه با درد زیادی بود.
*قلب را مانند صنوبر ساخت، چون وارونه است. سر آن را باریک قرار داد تا در ریه ها در آید و از باد زدن ریه خنک شود.
*کبد را خمیده آفرید تا شکم را سنگین کند و آن را فشار دهد تا بخارهاى آن بیرون رود.
*کلیه را مانند دانه لوبیا ساخت، زیرا منى قطره قطره در آن مى ریزد و از آن بیرون مى رود. اگر کلیه چهار گوش یا گِرد بود، اولین قطره مى ماند تا قطره دوم در آن بریزد و آدمى از انزال لذت نمى برد. زمانی که منى از محل خود که در فقرات پشت است، به کلیه می ریزد، کلیه چون کرم بسته و باز مى شود و کم کم منی را به مثانه مى رساند.
*خم شدن زانو را به طرف عقب قرار داد، تا انسان به جهت پیش روى خود راه رود، و به همین علت حرکات وى میانه است، و اگر چنین نبود در راه رفتن مى افتاد.
*پا را از سمت زیر و دو سوى آن، میان باریک ساخت، براى آنکه اگر همه پا بر روی زمین قرار می گرفت، مانند سنگ آسیاب سنگین مى شد. سنگ آسیاب چون بر سر گردى خود باشد، کودکى آن را بر مى گرداند و هر گاه بر روى زمین بیفتد، مردی قوی به سختى مى تواند آن را بلند کند.
آن طبیب هندى گفت: این ها را از کجا آموخته اى؟ فرمود: از پدرانم و ایشان از پیامبر و او از جبرئیل، امین وحى و او از پروردگار که مصالح همه اجسام را داند. طبیب در آن وقت مسلمان شد و گفت: تو داناترین مردم روزگارى.
راستى چه شگفت انگیز است که حضرت صادق علیه السّلام بدون در دست داشتن ابزار امروزى که وسیله شناخت درون و برون انسانند، در گوشه ای از شهر مدینه براى یک طبیب هندى شگفتی هاى خلقت انسان را با دلایل محکم بیان مى فرماید.

منبع:سایت طعام اسرار
نوشته شده توسط ارزو پارسا در چهارشنبه 22 مهر1388 ساعت 13:20 | لینک ثابت |

مکتبخانه ی صادق: قهقهه ی ابلیس

شهائت امام صادق بر مسلمانان و امامم تسلیت

مردمک چشمهای سرخش دو دو می زد. به علم و دانایی اش رشک می برد. آتش حسادت بر زبانش بوسه زد و دهان اژدها گونه باز کرد و نعره کشید:

-ابراهیم! ابراهیم کجاست؟
ابراهیم بن جبله از گوشه ی تاریک تالار بیرون آمد و تا سریر منصور افتان و خیزان آمد.
-بله یا امیر؟
-این جعفر...! این جعفر...!
چیزی به ذهنش نرسید، فقط هجوم دانش و عبادت واخلاق بود. یک اخم، یک دعوای بی مورد، یک بهانه برای مجازات نیافت. از آتش زدن خانه و به اسب بستن امام، هر کاری را که دلش فرمان می داد کرده بود. نفس طغیانگرش نمی گذاشت یک لحظه امام را آسوده رها کند.
-برو... ام... ها! جامه های جعفر را بر گردنش ببند و اینچنین نزد من بیاورش!
ابراهیم سر خم کرد.
***
ابراهیم پرسان پرسان امام را یافت. در گوشه ای از مسجد چنان گرم مناجات بود که انگار نه انگار نیمی از جهان علیه اش دسیسه کرده اند! صدای گرم «یا ربّ» اش همچون نسیمی از جان ابراهیم گذشت. ابراهیم مثل قوچ سرگردانی دو قدم برمی داشت و یکی بازمی گشت. یاد چشمان به خون نشسته ی منصور دوانیقی خونش را به جوش آورد و وارد مسجد شد.
هر چه نزدیک تر می شد امام در نظرش بزرگتر می شد. نزدیکتر... بزرگتر! عاقبت خودش را از آستین امام آویخت.
-یابن رسول الله! با من به کاخ بیا، منصور تو را می خواند!
امام نگاهی ترحم آمیز به او کرد و آستینش را تکاند تا دستهای ابراهیم را جدا کند.
-انا لله و انّا الیه راجعون. بگذار دو رکعت نماز بخوانم.
ابراهیم از امام فاصله گرفت. از او تعجب می کرد. اگر به منصور می گفتند به اخر عمرت دقائقی بیش نمانده چه کارها که نمی کرد، ولی او طوری نماز می خواند که انگار از این دنیای پر رنگ و لعاب، فقط همین یک کار وجود دارد. ابراهیم اشکهای امام را می دید که بر گونه هایش جاری می شد و در ریشهای منظم و سپیدش فرو می ریخت.
نماز که تمام شد امام رو به ابراهیم کرد:
-به هر روش که تو را امر کرده مرا ببر!
ابراهیم بر خود لرزید. ار تصور اینکه او را با جامه هایش بر زمین بکشاند و ببرد تنش را لرزاند. نمی دانست در این خاندان ریسمان در گردن انداختن کار تازه ای نیست...
- نه! هرگز! بمیرم چنین نخواهم کرد.
***
«دست از من بدار که روز مفارقت من و تو نزدیک است!»
رنگ از صورت منصور پریده بود. نفسهایش به شماره افتاده بود... از ترس انگار قفسه ی سینه اش در هم می شکست. حرف امام در گوشش تکرار می شد. امام رو به درب خروج راه افتاد و رفت. رد عبای امام را گرفت.
-ابراهیم! ابراهیم!
ابراهیم جلو دوید.
-به دنبالش برو. ببین من از این دنیا می روم یا او!
***
خنده اش از شوق بند نمی آمد... شنیده بود اول امام میرود...

منبع: مهج الدعوات، ص 186
بازنویسی: پ.میعاد


نوشته شده توسط ارزو پارسا در چهارشنبه 22 مهر1388 ساعت 13:16 | لینک ثابت |

چهل چهارشنبه و دیدار

سید جلیل، آقا سید جعفر قزوینی(ره) می گوید:
با پدرم ـ مرحوم آقای سید باقر قزوینی ـ به مسجد سهله می رفتم. وقتی نزدیک مسجد رسیدیم به او گفتم: این حرفهایی که از مردم می شنوم، یعنی هر کس چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله بیاید حضرت مهدی(ع) را می بیند، پایه و اساسی ندارد.
پدرم غضبناک متوجه من شد و گفت: چرا اساسی نداشته باشد؟ فقط به این خاطر که تو ندیده ای؟ آیا هر چیزی که تو ندیده ای اصل ندارد؟ و خیلی مرا سرزنش کرد، طوری که از گفته ی خود پشیمان شدم.
داخل مسجد شدیم، هیچ کس در آنجا نبود. وقتی پدرم در وسط مسجد، برای خواندن دو رکعت «نماز استجاره»(1) ایستاد، شخصی از طرف مقام حضرت حجت(ع) متوجه او شد و از کنارش عبور کرد. به او سلام کرد و با ایشان مصاحفه نمود.
در اینجا پدرم به من توجه کرد و پرسید: این آقا کیست؟
گفتم: آیا او حضرت مهدی(ع) است؟
فرمود: پس کیست؟
من به دنبال آن حضرت دویدم؛ ولی احدی را نه در مسجد و نه در خارج آن ندیدم.(2)

پی نوشت:
1ـ نمازی که در این مکان مقدس خوانده می شود.
 2- برکات حضرت ولی عصر(ع)، حکایات عبقری الحسان فی أحوال مولانا صاحب الزمان، ص64


نوشته شده توسط ارزو پارسا در دوشنبه 20 مهر1388 ساعت 10:2 | لینک ثابت |

حيا

من مواعظ النبي صلى الله عليه وآله وسلّم:
الحياءُ حياءان، حياءُ عقلٍ وحياء حُمْقٍ، وحياء العقل العلم وحياءُ الحُمقِ الجهل.
(تحف العقول صفحه 45)

حياءِ عقل آن است كه انسان از روى عقل احساس حياء كند، مثل حياء در هنگام ارتكاب گناه، و يا حياء در مقابل كسانى كه احترامشان لازم است و اين حياء، علم است يعنى رفتارى عالمانه مى‏باشد.
و حياء جهل آن است كه از پرسيدن و يادگرفتن يا از عبادت‏كردن و امثال آن، حياء كند (مثل كسانى كه در بعضى محيطها، از نماز خواندن، خجالت مى‏كشند) و اين حياء، رفتارى جاهلانه است.


نوشته شده توسط ارزو پارسا در دوشنبه 20 مهر1388 ساعت 10:0 | لینک ثابت |

آنچه در آينه جوان بيند/ پير در خشت خام، آن بيند...

آنچه در آينه جوان بيند/ پير در خشت خام، آن بيند...

ما با پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هايمان سخن مي‌گوييم، به خاطراتشان گوش مي‌دهيم و از گذشته آن‌ها مي‌پرسيم و مي‌دانيم كه خزان كنوني آن‌ها، بهاري پُرطراوت داشته است؛ طراوتي كه به غنچه‌هاي نورسته باغ داده‌اند تا شكوفايي‌شان را نظاره‌گر شوند. پس به پاس توجهي كه آن روزها به ما داشته‌اند نيكوست كه ما نيز اكنون با احترامي شايسته، يك دنيا محبت به ايشان ارزاني داريم.


نوشته شده توسط ارزو پارسا در دوشنبه 20 مهر1388 ساعت 7:51 | لینک ثابت |

معصوميت

دلم معصوميت مي خواهد و يك دانه مداد رنگي روزهاي كودكي. فقط يكي!

چشمهايت را ببند و به دوران كودكيت برگرد. بچه كه بودي نگاهت معصوم بود، و خنده هاي كودكانه ات از ته دل، بزرگترين دلخوشي هايت داشتن اسباب بازي دوستت و پوشيدن كفش بزرگترها بود. بچه كه بودي حسادت، كينه و نفرت در قلب كوچكت جايي نداشت، چاره ناراحتي ات لحظه اي گريستن بود و بس، و اين پايان تمام كدورت ها مي شد، چه شد؟ بزرگ شدي؟؟ نگاه معصومت سردرگم شد، و خنده هايت از سر اجبار،اگر حسود نشدي، اگر كينه به دل نگرفتي، و اگر متنفر نيستي، ياد گرفتي كه ببيني و تجربه كني و مغموم شوي. مي بخشي در حالي كه رنجيده اي، با تمام وجود گريه ميكني اما از ته دل نمي خندي، برگرد! باز هم كودكي باش سبكبار! روحت را آزاد كن كاش هرگز بزرگ نمي شديم...



نوشته شده توسط ارزو پارسا در یکشنبه 19 مهر1388 ساعت 17:53 | لینک ثابت |

وخدایی که خود نزدیک است

وخدایی که خود نزدیک است


نوشته شده توسط ارزو پارسا در سه شنبه 7 مهر1388 ساعت 19:31 | لینک ثابت |

پاییز زیبا

سلام سلام سلام

بعد از کلی دوری اومدم ولی بگم فقط من مشکل نداشتم خود بلاگفا هم مشکل داشت و داره به هر حال نظرها رو هنوز نمیتونم بخونم بخاطر مشکل بلاگفا ولی دلم برای همتون تنگ شده بسیار زیاد بازم میبینمتون

دريغ و درد آن زمان كه بي هيچ ره توشه اي به پاييزي گام نهيم كه زمستانمان را ثمري جز طوفان و سردي نيست...

راستی تولدم هم مبارکه امروز 4 مهر تولدم بود و بسیار مستفیذ گشتیم از طرف خواهرانم و مهدی جان  از همه ممنون

و طلوع دگر باره پاييز از راه رسيد، فصل جلوه گري طبيعت با هزار و يك رنگ خيره كننده و فريبنده، فصل كوچ سبزه و گل، فصل رنگ باختن آلاله ها و شقايق ها، فصل زنگ مدرسه، كيف، كتاب و .... فصل منادي روح فزاي آموختن و سر آغاز پختگي من و تو... . بشارتي است عظيم كه موسم برداشت آنچه كاشته ايم فرارويمان است و ما هماره در اين دغدغه سخت غوطه وريم كه چگونه بايد كاشت كه در فصل پاييز، بسان مرغ بوتيمار زانوي غم به بغل نگرفته و سرشار از شوق و ذوق به مزرعه اي كه با دستان نحيفمان به ثمر رسانيده ايم خوشه هايي پر باري را بچينيم و ايستاده بميريم ....

نوشته شده توسط ارزو پارسا در شنبه 4 مهر1388 ساعت 22:46 | لینک ثابت |

شرمنده مفلس

سلام به دوستان گلم خوبید همگی منو که فراموش نمیکنید توی این شبهای عزیز من که به یادتون هستم بعضیها التماس دعا داشتند در حد لیاقتم دعا کردم امیدوارم خدا قبول کنه

اقا جان شهادت امیرالمومنین را بهتون تسلیت میگم زبونم قاصره  نمیدونم که شبهای شهادت چه بر سر شما میگذره ولی اینو میدونم که خیلی شرمندتم که نمیتونم اون جور درکی که باید داشته باشم رو ندارم امیدوارم درک این موضوع رو به کسانی که خواستار اون هستند بدید اقا جان به دادم برس کسی رو ندارم بهش التماس کنم پروندمو نخون اقا جون نخون چون پر از گناهه شرمندت میشم ولی مولای من برای من و همسرم سال پر برکتی ارزو کن چون ارزوی شما نیکبختی ماست اقا جون حرف زیاد دارم ولی بلد نیستم حرف بزنم برام دعا کنید میدونم که دعا میکنید سرتان سلامت


نوشته شده توسط ارزو پارسا در پنجشنبه 19 شهریور1388 ساعت 19:50 | لینک ثابت |

كوچه باغ


بیا در كوچه باغ شهر احساس

شكست لاله را جدی بگیریم

اگر نیلوفری دیدیم زخمی
برای قلب پر دردش بمیریم

بیا در كوچه های تنگ غربت
برای هر غریبی سایه باشیم

بیا هر شب كنار نور یك شمع
به فكر پیچك همسایه باشیم

بیا ما نیز مثل روح باران
به روی یك رز تنها بباریم

بیا در باغ بی روح دلی سرد
كمی رویا ی نیلوفر بكاریم

بیا در یك شب آرام و مهتاب
كمی هم صحبت یك یاس باشیم

اگر صد بار قلبی را شكستیم
بیا یك بار با احساس باشیم

بیا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمی مجنون بمانیم

بیا گه گاه از روی محبت
كمی از درد لیلی بخوانیم

بیا از جنگل سبز صداقت
زمانی یك گل لادن بچینیم

كنار پنجره تنها و بی تاب
طلوع آرزوها را ببینیم

بیا یك شب به این اندیشه باشیم
چرا این آبی زیبا كبود است

شبی كه بینوا می سوخت از تب
كنار او افق شاید نبوده ست

بیا یك شب برای قلبهامان
ز نور عاطفه قابی بسازیم

برای آسمان این دل پاك
بیا یك بار مهتابی بسازیم

بیا تا رنگ اقیانوس آبیست
برای موج ها دیوانه باشیم

كنار هر دلی یك شمع سرخست
بیا به حرمتش پروانه باشیم

بیا با دستی از جنس سپیده
زلال اشك از چشمی بشوییم

بیا راز غم پروانه ها را
به موج آبی دریا بگوییم

بیا لای افق های طلایی
بدنبال دل ماهی بگردیم

بیا از قلبمان روزی بپرسیم
كه تا حالا در این دنیا چه كردیم

بیا یك شب به این اندیشه باشیم
به فكر درد دلهای شكسته

به فكر سیل بی پیایان اشكی
كه روی چشم یك كودك نشسته

به فكر سیل بی پایان اشكی
كه روی چشم یك كودك نشسته

به فكر اینكه باید تا سحرگاه
برای پیوند یك شب دعا كند

ز ژرفای نگاه یك گل سرخ
زمانی مرغ آمین را صدا كرد

به او یك قلب صاف و بی ریا داد
كه در آن موجی از آه و تمناست

پر از احساس سرخ لاله بودن
پر از اندوه دلهای شكیباست

بیا در خلوت افسانه هامان
برای یك كبوتر دانه باشیم

اگر روزی پرستو بی پناهست
برای بالهایش لانه باشیم

بیا با یك نگاه آسمانی
ز درد یك ستاره كم نماییم

بیا روزی فضای شهرمان را
پر از آرامش شبنم نماییم

بیا با بر گ های گل سرخ
به درد زنبقی مرهم گذاریم

اگر دل را طلب كردند از تو
مبادا كه بگویی ما نداریم

بیا در لحظه های بی قراری
به یاد غصه مجنون بخوابیم

بیا دلهای عاشق را بگردیم
كه شاید ردی از قلبش بیابیم

بیا در ساحل نمناك بودن
برای لحظه ای یكرنگ باشیم

بیا تا مثل شب بوهای عاشق
شبی هم ما كمی دلتنگ باشیم

كنار دفتر نقاشی دل
گلی از انتظار سرخ رویید

و باران قطره های آبیش را
به روی حجم احساس پاشید

اگر چه قصه دل ها درازست
بیا به آرزو عادت نماییم

بیا با آسمان پیمان ببندیم
كه تا او هست ما هم با وفاییم

بیا در لحظه سرخ نیایش
چو روح اشك پاك و ساده باشیم

بیا هر وقت باران باز بارید
برای گل شدن آماده باشیم



از مجموعه اشعار پروانه ات خواهم ماند / مریم حیدرزاده


نوشته شده توسط ارزو پارسا در سه شنبه 10 شهریور1388 ساعت 2:10 | لینک ثابت |

پاك شدن

بنويس و هراس مدار از آنكه غلط مي افتد، بنويس و پاك كن همچون خدا كه هزاران سال است مي نويسد و پاك مي كند و ما هنوز مانده ايم در انتظار پاك شدن..


مي‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را در‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز مي‌كني. مي‌دانم‌ هيچ‌ جايي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم؛ چون‌ تو تك‌تك‌ كلمه‌هاي‌ دفتر خاطراتم‌ را مي‌داني. حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم و تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني كه‌ نشسته‌ام‌ يا خوابيده‌ و مي‌داني‌ كدام‌ فكر روي‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ مي‌رود. تو هر شب‌ خواب‌هاي‌ مرا تماشا مي‌كني، آرزوهايم‌ را مي‌شمري‌ و خيال‌هايم‌ را اندازه‌ مي‌گيري. تو مي‌داني‌ امروز چند بار اشتباه‌ كرده‌ام‌ و چند بار شيطان‌ از نزديكي‌هاي‌ قلبم‌ گذشته‌ است. تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را مي‌داني‌ و مسير حركت‌ تمام‌ بادها را. و خبر داري‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها چه‌ خبري‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد. تو مي‌داني، تو بسيار مي‌داني...خدايا مي‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌اي‌ بنويسم. اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌اي... پس‌ منتظر مي‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌اي‌ برايم‌ بياورد.
نوشته شده توسط ارزو پارسا در سه شنبه 10 شهریور1388 ساعت 1:52 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی ما


سلام
خوش اومدین من اینجا هرچی که برام جالبه برای دل خودم میزارم
ولی هرکسی که خواست نظر بده برای من ارزش داره هرچی که باشه فقط محترمانه

پیوند های روزانه

آرشیو

هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387

پیوند های وبلاگ

هاست و دامین ارزان - طراحی سایت
الهام جان
خدا کند که بیایی
دلنوشته های تک ارزوی دنیا
به خاطر زهرا
زندگی نامه باتیستا
وبلاگ سارا
طرح‌های وکتور با موضوع کریسمس
Shadmehr's Pro. Wallpapers
اشپزی رنگین
زنده روزگاران
نسرین جون
گیلدا جونم
دریای کویر
جدیدترین و بهترین ها
یک فنجان چای داغ
کلبه ابهام
کلبه شیشه ای
وفا دات کام
سوداگر خواب هایم هستی
جمله هایی از بزرگان
کلبه ترنم
روان شناسی
نقطه سر خط
دنیای امروز و فردا
زندگی زیباست
عسل بانو
سپید و سیاه
علی کاکاوند
خلوتگاه من
محسن و دوستان
مرز گمشده
سروش مردی از دیار تنهایی
ناگفته های زندگی من
فاطمه خيلي دوستت دارم احسان
جمعه به جمعه
ستاره ی شبای ناپدید
گذر از ذهن
زندگی سفید
نی نامه
دنیای بسکتبال
مردی تنها
...و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند!
دوردستهای خیال
جاده ای تا بینهایت
روزمرگی
کلبه ابهام ۲
چشم به راهِ بدون چشم
سالهای عمر
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرین پست ها

تفکر فقط چند لحظه
سكوت
ليلي
دلم شکسته
بخشش
مرده ای که زخمی ها را از مرگ نجات داد!
دنیایی دیگر ...
توبه
باور کردنی نیست اما با دیدن تصاویر باور می‌کنید؛ ظاهر شدن آیات قرآن برروی بدن یک کودک!!
سخنان امام صادق(علیه السّلام) با طبیب هندى درباره ی شگفتی هاى خلقت انسان
مکتبخانه ی صادق: قهقهه ی ابلیس
چهل چهارشنبه و دیدار
حيا
آنچه در آينه جوان بيند/ پير در خشت خام، آن بيند...
معصوميت
وخدایی که خود نزدیک است
پاییز زیبا
شرمنده مفلس
كوچه باغ
پاك شدن
شکلات تلخ
مهربانا
خداحافظی
شيوه ي خداوند
معنای واژه رمضان
عشق و زندگی
مهدی جانم
توسّل‌ حضرت‌ نوح‌ به‌ پنج‌ تن‌ علیهم‌ السّلام‌ و أسامی‌ آنها بر کشتی!!
خاك‌
بسم الله نور

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ arezouparsa محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم