تبليغاتX
http://arezou.blogfa.com

arezouparsa

ارزو پارسا

arezouparsa

http://arezouparsa.blogfa.com

http://arezou.blogfa.com

http://arezou.blogfa.com

http://arezou.blogfa.com

سلام
خوش اومدین من اینجا هرچی که برام جالبه برای دل خودم میزارم
ولی هرکسی که خواست نظر بده برای من ارزش داره هرچی که باشه فقط محترمانه
دلنوشته خاطرات عکس

http://arezou.blogfa.com

شنبه 28 آذر1388
لطفاً براي من پانزده فضيلت از حضرت امام حسين (عليه السلام) بنويسيد كه معمولاً ناشناخته هستند.

پانزده فضيلت ناشناخته
از حضرت امام حسين
(عليه السلام)


حضرت سيدالشهداء (ع):
1. فرزند پيامبر(ص) و فاطمه(س) بود.
2. فرزند اميرالمؤمنين علي(ع) ابن ابيطالب بود
3. پيامبر(ص) فرمود: حسن (ع) و حسين(ع) دو سيّد جوانان اهل بهشت هستند
4. هم چنين فرمود: حسن(ع) و حسين(ع) امام اين امت هستند چه قيام كرده باشند و چه قيام نكرده باشند.
5. سخاوت و شجاعت پيامبر(ص) را به ارث برده بودند.
6. از گناه و ناپاكي دور بودند
7. داستان مباهله پيامبر اكرم(ص) او را همراه برادر، مادر و پدرش به ميدان مباهله آورد.
8. آيه اهل البيت سوره احزاب در حق او و برادر، مادر و پدرش نازل شد.
9. داستان سوره دهر مربوط به او و پدر، مادر و برادرش بود.
10. در مسند احمد كه كتاب اهل سنّت است جلد 6 صفحه 299 آمده كه ام الفضل خواب ديد كه عضوي از اعضاء پيامبر(ص) در خانه اوست پس پيامبر(ص) را ديد و پيامبر(ص) فرمود كه خواب خوبي ديده‌اي فاطمه فرزندي آورده است او را با شير قثم فرزندت متكفل شو.
11. در صحيح بخاري در كتاب ادب آمده است كه (در باب رحمة الولد و تقبيله) كه كسي از عبدالله بن عمر پرسيد كه كشتن پشه در ماه حرام (محرم) چه حكمي دارد؟ ابن عمر گفت اهل كجا هستي گفت اهل عراق، ابن عمر گفت نگاه كنيد مرا از كشتن پشه سؤال مي‌كند در حالي كه فرزند پيامبر(ص) را در اين ماه مي‌كشند، من از پيامبر(ص) شنيدم كه مي‌فرمود:حسن و حسين دسته‌گل‌هاي من در دنيا هستند اين حديث هم در بخاري و هم صحيح ترمذي (ج 2 ص 306) و مسند احمد (ج 2 ص 85 و 93 و 114و 153) و مسند ابن داوود (ج 8 ص 160 و حليه ابو نعيم (ج 5 ص 70 و صحيح نسائي در خصائص ص 37 و در فتح الباري في شرح البخاري ج 8 ص 100 و ... آمده است.
12. پيامبر(ص) فرمود: كه اينها ريحانه من هستند هر كس مرا دوست داشته باشد حتماً بايد اين دو را هم دوست داشته باشد اين روايت را هم اهل سنت نقل كرده است ، نگاه كنيد به ذخائر العقبي ص 124.
13. پيامبر(ص) حسن و حسين را بر دوش خود نگه مي‌داشت (ذخائر العقبي ص 130 و مجمع ميثمي ج 9 ص 182 مستدرك الصحيحين، ‌ج 3 ص 170 و همه اين روايات از اهل سنت است.
14. در صحيح ترمذي جلد 2 صفحه 307 آمده كه پيامبر(ص) فرمود حسين از من و من از حسين هستم خداوند دوست بدارد آن كه حسين را دوست داشته باشد و حسين سبطي از اسباط انبياء است و در صحيح بخاري اهل سنت هم اين معنا آمده است.
15. ابن اثير در كتاب اسد الغابه جلد 3 صفحه 234 آورده است كه عبدالله بن عمر سوگند ياد كرد كه سيدالشهداء حسين(ع) محبوبترين اهل زمين براي اهل آسمان است .

نوشته شده توسط ارزو پارسا در 0:30 |
یکشنبه 22 آذر1388
اميد كه آن عطابخش و خطاپوش، ما را ببخشايد...
اميد كه آن عطابخش و خطاپوش، ما را ببخشايد...

نه اين كه دل نداشته باشيم دست هايمان را بگيريم بالا، نه اين كه دلمان هواي چوب هايت را نمي خواهد، نه اين كه بترسيم ضربه تركه بچسبد و رد بگذارد رويمان، نه اين كه پوستمان كلفت شده باشد، نه اين كه مهرباني ات بغلمان نكرده باشد... نمي دانم در پس اين همه اما و اگر چرا زبانمان لكنت مي گيرد براي گفتن:"اشتباه كردم،ببخشمان!"

نوشته شده توسط ارزو پارسا در 23:2 |
جمعه 20 آذر1388
بیچاره- یعنی کسی که چاره ای نداره
سلام

تا وقتی مجرد بودم مادرم نمیزاشت این حس به هیچکدوممون دست بده ولی حالا دو نفر ادم مومن احساس یتیمی به من میدن این احساسو با شما در میون میزارم دیشب تا ساعت 9 صبح بیدار بودم و به یتیمی خودم فکر میکردم به خیلی چیزا و هیچ پشت و پناهی پیدا نکردم بجز شما اقا جون جواب منو میدی یا جواب ....

اگر جواب به هر کدوممون دادی لطفا توفیق درکش هم بده و بفهمیم از کجا داریم میخوریم خودتون خوب میدونید دیشب بهتون گفتم چرا من

مطمئنم اگر پدر داشتم باهام اینجوری رفتار نمیشد ولی اونم نداره چرا

چون من دلم سوخت باید بسوزم یا چون عاشق شدم؟کدومش؟

نمیدونم شاید حقمه ولی همه چیزو تحمل میکنم بجز این احساس سوزناکو

دلم داره میسوزه

دلم داره میترکه

نوشته شده توسط ارزو پارسا در 18:29 |
پنجشنبه 19 آذر1388
گنجشک

گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …
--
داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

نوشته شده توسط ارزو پارسا در 17:54 |
چهارشنبه 18 آذر1388
مدارا

سلام متن یکی از اهنگهای زیبا رو نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد خوانندش شهرام شکوهی است


بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم
اگر از عاشقی پرسی ، بدان دلتنگ آن هستم
بیا با من مدارا کن که من غمگین و دل خسته م
اگر از درد من پرسی  بدان لب را فرو بستم

مجنونم ومستم به پای تو نشستم
آخر ز بدی هات ، بیچاره ، شکستم

بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم
اگر از همدلی پرسی  بدان نازک دلی خسته م
بیا از درد حکایت کن که من محتاج آن هستم
اگر از زخم دل پُرسی بدان مرهم برآن بستم

مجنونم ومستم به پای تو نشستم
آخر ز بدیهات ، بیچاره ، شکستم

برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم
اگر از مقصدم پرسی بدان راهِ رها جُستم
برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم
اگر از عاقبت پُرسی بدان از دام تو جَستم

مجنونم و دستم به دامان تو بستم
هشیار شدم آخر، از دام تو جستم

 

برای دانلود موزیک اینجا کلیک کنید

نوشته شده توسط ارزو پارسا در 1:49 |
سه شنبه 17 آذر1388
سه داستان عبرت اموز
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد!
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم".
"برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم".
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد ...

نتیجه اخلاقی :
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که وقت نداریم به ندای قلبمان گوش کنیم، او مجبور می شود بگونه ای عمل کند که شاید به مزاقمان خوش نیاید ... در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !


یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم
منشی می پره جلو و میگه: اول من، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم!
پوووف! منشی ناپدید میشه ...
بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من، حالا من
من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه
مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

نتیجه اخلاقی : همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !


مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود و کشاورز مقرر کرد چنانچه مرد جوان از عهده ی امتحان برآید دخترش را به عقد او درآورد.
کشاورز به مرد جوان گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد.
جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد ...
اما با تعجب و ناباوری دید که گاو دم نداشت!!!

نتیجه اخلاقی :
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. سعی کن همیشه اولین شانس را دریابی !
نوشته شده توسط ارزو پارسا در 19:31 |
جمعه 13 آذر1388
عطر نرگس

از چهارراه که ميگذرم عطر نرگس ها مستم ميکند.

گاهی فکر ميکنم کاش بودي و دسته ي از آن را به تو هديه ميکردم.
پيش خودم نذر ميکنم که روز آمدنت همه ي جاده هاي که از آن ميگذري پر از نرگس کنم.
پيش خودم نذر ميکنم روز آمدنت همه ي جاده ها را با اشک چشم هيم آب پاشي کنم.
روز آمدنت...روز آمدنت....؟؟؟
فقط ميدانم جمعه ي ست که روزي در تقويم ها سبزترين روز سال خواهد بود.
چشم هایم را روي هم ميگذارم و به ذوالجناح سفيدت فکر ميکنم،
به ذوالفقار حيدري و شال سبز بني هاشمت!!
به سجده هاي طولاني و مظلوميتي که قرن ها از آن ميگذرد.
به سهم خودم در اين غربت...
به راه هاي نرفته ي که به تو ختم ميشد و هيچ وقت قدمي در آن نگذاشتم.
من به تو فکر ميکنم.
چه خوب است که به فکر من مي ايي...چه خوب است که گاهي اجازه مي دهی به تو بينديشم.
چه خوب است که هنوز قلبم با نفس تو به ضربه در مي يد
چه خوب است که تو مولي و من بنده ي تو....؟
من چقدر سرشارم....

به امید کرم و لطف و گوشه چشمی به این بنده گناهکار

اقا جون میدونم که میدونی برام دعا کن

نوشته شده توسط ارزو پارسا در 2:18 |
جمعه 13 آذر1388
سلام
سلام به همگی عیدتون پیشاپیش مبارک مخصوصا سادات و سید های محترم برای من هم حتما دعا کنید لطفا پشت گوش نندازید همین الان دعا بفرمایید البته این شامل همه هم میشود تقاضای زیادیه ولی میدونم که دعا میکنید خوب اعتماد بنفس رو حال کردید کلی لبخند زدم به خاطر این اعتماد بنفس اخه میدونید یه کاری کردم که خیلی خوشحالم میدونید چرا چون اعتماد بنفس از دست رفته رو بدست اوردم امیدوارم همینطور بمونم ولی سخته چون پررویی و جواب بزرگتر رو دادن اصلا جز خصلتام نیست ولی این فرق میکنه اینو برای کسانی مینویسم که مثل من شدن  توی روزنامه حدیثی خوندم که تکونم داد میخوام بگم که شما هم تکون بخورید چون میدونم همه مثل من با ادم مغرور زیاد سرو کار دارند اما حدیث غرور در مقابل ادم مغرور عین تواضع است

بیشتر بهش فکر کن

بازم فکر کن

من این کارو کردم برخلاف میلم ولی جواب داد

امیدوارم شما ها هم بتونید چون خیلی لذت بخشه ارامش بخشه

ببخشید سر همتون رو بدرد اوردم

نوشته شده توسط ارزو پارسا در 1:45 |
دوشنبه 2 آذر1388
قهرمان های آدمهای کوچک

نادانی رو به خردمندی کرد و گفت فلان شخص، ثروتمندترین مرد شهر است. باید از او آموخت و گرامیش داشت.
خردمند خندید و گفت فلانی کیسه اش را از پول انباشته آنگاه تو اینجا با جیب خالی بر او می بالی و از من می خواهی همچون تو باشم ؟!
نادان گفت خوب گرامیش مدار، بزودی از گرسنگی خواهی مرد.
خردمند خندید و از او دور شد. از گردش روزگار مرد ثروتمند در کام دزدان افتاد و آنچه داشت از کف بداد و دزدان کامروا شدند. چون چندی گذشت همان نادان رو به خردمند کرد و گفت فلان دزد بسیار قدرتمند است باید همچون او شکست ناپذیر بود. و خردمند باز بر او خندید و فردای حرف نادان دزد به چنگال سربازان فرمانروای اسیر شده، برهنه اش نموده و در میدان شهر شلاقش می زدند که خردمند دید نادان با شگفتی این ماجرا را می بیند. دست بر شانه اش گذاشت و گفت عجب قهرمانهایی داری، هر یک چه زود سرنگون می شوند و نادان گفت قهرمانهای تو هم به خواری می افتند. خردمند خندید و گفت قهرمانان من در ظرف اندیشه تو جای نمی گیرند، همین جا بمان و شلاق خوردن آن که گرامیش می داشتی را ببین، و با خنده از او دور شد.
اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : قهرمان های آدمهای کوچک، همانند آنها زود گذرند.

نوشته شده توسط ارزو پارسا در 16:46 |
دوشنبه 2 آذر1388
همين حالا اولين قدم را بردار!

همين حالا اولين قدم را بردار!
براي داشتن يك رويش، يك جهش به آسمان، يك نفس عميق و يك موفقيت بسيار بزرگ بايد به خودت كمك كني تا قالب فعلي كه در آن اسيري، ديوارهايي كه عادت‌هاي گذشته‌ات تو را در خودت گرفتار كرده است را بشكني. از همين حالا شروع كن.... موفقيت‌هاي بزرگ تنها با برداشتن اولين قدم آغاز مي‌شود. برگه‌اي بردار و نام ديوارها و موانع، عادت‌هاي غلط و عادت‌هايي كه تو را در خود گرفتار كرده است را بنويس. از همين حالا كمك كن كه ديوارها و عادت‌هاي غلط را بلرزاني. با سعي براي انجام ندادن آن‌ها به ديوار‌ها ضربه بزن. بگذار سست شوند...
اینا رو برای دل خودم گفتم تا یادم بمونه
نوشته شده توسط ارزو پارسا در 16:12 |
یکشنبه 24 آبان1388
تا به حال بودن و نبودن را كنار هم يافته‌اي؟

آن‌ها بودند، اما نه از جنس بودن و نبودند اما نه از جنس نبودني كه بشريت آن تعريف را از مرگ برايش دارد. هنوز جواب سوال‌ها، اماها، اگرهايم را نگرفته بودم كه دلم ديگر تاب نياورد، به هر زحمتي بود خودش را از ميان نرده‌هايي كه با گناهانم برايش ساخته بودم عبور داد و با دست و پايي شكسته مي‌رفت تا به ابديت برسد! هرآنچه دلم در اين چند سال تحمل كرده بود بازگفتم با شكي در دل كه آيا مي‌پذيرند يا مي‌خواهند بشنوند؟ ناگهان باز شدن پنجره دلم را احساس كردم. نگاهم به عدم و نبودن دوخته شد، صدايي را شنيدم كه مي‌گفت: ما تو را به غيرممكن‌ترين راه، به خواسته‌ات مي‌رسانيم تا با قلبي مطمئن از پاك شدن پنجره دلت به اين سفر بروي. و من در آن لحظه با تمام وجودم طعم نبودن، پذيرفته شدن و شنيده شدن را چشيدم...

سلام ممنون از همتون اومدم ولی باید استراحت کنم مرسی از همتونباورتون دارم چون شما منو باور کردید ممنون

خدایا ممنونم به خاطر دوستان خوبم

نوشته شده توسط ارزو پارسا در 1:3 |
دوشنبه 18 آبان1388
عذر خواهی

سلام خوبی خوشید امیدوارم همتون واقعا خوب باشید راستش من اومدم بگم تا چند وقت نمیتونم بیام به همتون میگم عذر میخوام که هر روز براتون نظر نمیزارم خودتون میدونید بیشترتون

میدونید که همیشه براتون نظر میزارم ولی بعضی ها بی معرفت هستند

بگذریم خانمها اقایون من چند وقت پیش برام سردردی به وجود اومد که امانمو برید حالا هم دست چپم درد میکنه

و کاشف به عمل امده است که رگ گردنم به مهره ها فشار میاره دارم کارهای بیمارستانو انجام میدم که جراحی بشم و خیلی هم خطر ناکه

حالا شما لطف کرده و برای بنده حقیر دعا بفرمایید همین حالا که خوندید نه اینکه بزاری برای بعد دعا فرموده و ما را بیشتر مدیون خود بفرمایید

الانم واقعا دیگه نمیتونم بنویسم همگی منو ببخشید و برای مدت حدودا تا دوهفته ما را نمیبینید اون وقت میفهمید چه کسی بود که شریک غمهاتون بود

ناراحت نیستم از شما ناراحت نیستم از خودم از روزگارم ناراحتم شما ببخشید ممنون از الطاف شما راستی به دعاتون خیلی نیاز دارما بالاخره گفتم

راستی همگی حلالم کنید چون خیلی خطر ناکه و ممکنه نخاع رو از دست بدم برای همین دعاتون رو میخوام

ممنونم از همگی

نوشته شده توسط ارزو پارسا در 17:32 |
دوشنبه 11 آبان1388
تفکر فقط چند لحظه

خدايا من ا گربدكنم تورا بنده ديگر بسيار است,تو ا گر مدارا نكنى مرا خدايى ديگركجاست?!

خداوندا،بمن جسارت آنرابده،که حتی زمانیکه،امیدی نیست،تسلیم نشوم.

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفته اند.عشق بورز به آنها که دلت را شکستند دعا کن برای آنها که نفرینت کردند.بخند که خدا هنوز با ماست.

كاش ميشد لحظه ها را قاب كرد روزهاي تيره رادر خواب كرد كاش دنيا تاهميشه مهربان وساده بود يابه آدمهاش رسم عاشقي آموخته بود كاش ميشد بامحبت قفل دل راباز كرد در كنار اشك ولبخند زندگي آغاز كرد

شايد آنروز كه سهراب نوشت، تا شقايق هست زندگى بايد كرد خبرى از دل پر درد گل ياس نداشت. بايد اينطور نوشت:هر گلى هم باشد چه شقايق چه گل پيچك و ياس، تا نيايد مهدى زندگى دشوار است.اللهم عجل الوليك الفرج

نوشته شده توسط ارزو پارسا در 2:13 |
دوشنبه 11 آبان1388
سكوت

سكوت بهتر از فرياد تو خالى ست، سكوتى را كه يك نفر بفهمد بهتر از هزار فريادى است كه هيچ كس نفهمد.

در تصوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچ كس عصباني نيست.هيچ كس سواربر اسب نيست.هيچ كس را در حال تعظيم نمي بينيد. هيچ وقت در ايران برده داري مرسوم نبود. در بين اين صدها پيكر تراشيده شده حتي يك تصوير برهنه وجود ندارد. اين آداب اصيلمان است:نجابت، قدرت احترام ، مهرباني خوشروئي. بفرستید براي همه ايرانيان تايادمان باشدكه چه بوديم وچه شديم..

نوشته شده توسط ارزو پارسا در 1:59 |
دوشنبه 11 آبان1388
ليلي

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو... من نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

سلام بچه ها وقتی خوندید خودتون قضاوت کنید که حرف دل ما رو زده یا

امیدوارم به خاطر عشق زمینی عشق اصلای رو فراموش نکنیم بیشتر بهش فکر کنید منم حتما بیشتر فکر میکنم

نوشته شده توسط ارزو پارسا در 1:45 |
پنجشنبه 7 آبان1388
دلم شکسته


سلام به همگی اول از همه تولد امام هشتمم امام رضا علیه السلام رو به امام زمانم تبریک میگم بعد میرسیم به تمام دوستان گلم تولد امامهشتم بر همگی مبارک اگر دعا میکنید برای دیگران برای من هم دعا کنید من الان برای همتون دعا کردم باور کنید عزیزانم همه خوشحال باشید و برای خودتون دعا کنید باور داشته باشید که پذیرفته میشه امتحان کنید 

دلم شکسته ، دلم را نمی خری آقا!؟

مرا به صحن بهشتت نمی بری آقا!؟

اگر چه غرق گناهم ولی خبر دارم

تو آبروی کسی را نمی بری آقا

چقدر خوبی و دل رحم و مهربان ، عاشق

و در دقایق عمرم شناوری آقا

همیشه از حرمت بوی مهر می آید

شبیه باغ پر از گل معطری آقا

تمام دفتر شعرم فدای چشمانت

که از تمام غزلهام بهتری آقا

ولی بدون تو این شعر ها چه دلتنگند

بدون نام تو اصلا چه دفتری آقا

در اوج بی کسی ام در خیال من هستی

تویی که یارترین یارو یاوری آقا

نوشته شده توسط ارزو پارسا در 18:7 |
دوشنبه 4 آبان1388
بخشش

بارالها! گوهر بي بدليل بخشش را در نهانخانه دلم قرار ده تا من نيز اندكي، طعم شيرين آن را بچشم...

خدايا! وقتي امروز دخترك گل‌فروش به سويم دويد و با اصرار از من خواست دسته‌اي گل از او بخرم، بي‌اعتنا به نگاه خسته‌اش راه سخاوت و بخشندگي را بر او بستم. پروردگار مهربان و دوست‌داشتني من! اكنون كه در آسمان شب به دنبال ستاره‌اي مي‌گردم و آنها را نمي‌يابم با خود فكر مي‌كنم مردمك‌‌هاي چشمان خسته دخترك، ستارگان پرنور من در سياهي شبي تار بوده‌اند. ستاره‌هايي كه مرا به تو رهنمون مي‌شدند. بارالها! از تو مي‌خواهم تا روشنايي صبح، فرصتي عطا كني تا بتوانم ستاره‌هاي گمشده نگاه پر دردي را بيابم تا در بارگاه تو دست خالي نمانده باشم.

نوشته شده توسط ارزو پارسا در 3:3 |
جمعه 1 آبان1388
مرده ای که زخمی ها را از مرگ نجات داد!
من از خردسالی با کوه آشنا بودم، چرا که از شش ـ هفت سالگی همراه پدرم کوهنوردی می کردم. پدرم یک کوهنورد نیمه حرفه ای بود، می گویم نیمه حرفه ای به این دلیل که موقعیت شغلی اش (محیط بان مناطق وسیع نزدیک منزلمان بود) به او این مجال را نمی داد که اگر هم بخواهد، بتواند برای صعود به قله ها و کوههای ایالتهای دیگر برود، ضمن اینکه او کوهنوردی را فقط یک ورزش می دانست. من اما، همیشه احساس می کردم که کوههای بلند آمریکا صدایم می کنند!

هرگز آن روز را فراموش نمی کنم که پدر با نگرانی نگاهم کرد، تازه شانزده سالم بود که همراه پدرم به قله یک کوه محلی صعود کردیم. آنجا بالای یک سنگ بزرگ ایستادم و گفتم: «پدر بلندتر از این کوه در اطراف شهر ما چه کوهی است؟» پدر گفت: «مینه روا» پرسیدم از آن بلندتر؟ پدر پاسخ داد: «اکلشا» همین طور ادامه دادم و پدر یکی یکی اشامی قله های مرتفع آمریکا را نام می برد و من همچنان می پرسیدم و … تا اینکه پدر یک مرتبه نگاهم کرد و پرسید: «ببینم لورن منظورت از این سوالها چیه؟» بلافاصله گفتم: «بلندترین قله و مرتفع ترین کوه دنیا کجاست؟» پدر که با نگرانی نگاهم می کرد به آرامی گفت: «کوه هیمالیا و قله اورست.» با شوقی پر از غرور جوانی گفتم: «من باید اورست رو فتح کنم!»

بعد از آن روز، این حرف را به خیلی ها زدم، اما پاسخ همه یکی بود: «چی داری می گی جوون…؟ فقط کوهنوردهای حرفه ای می تونند به اورست صعود کنند… اون هم بعضی هاشون!»

اما من که هر شب خواب صعود به بام دنیا رو می دیدم، لبخند می زدم و با خود زمزمه می کردم: « من اورست رو به زیر می کشم… این رو به همه تون ثابت می کنم…»

از همان لحظه ای که از آمریکا خارج و سوار هواپیما شدم، این را می دانستم که برای صعود به هیمالیا و حتی رسیدن به پناهگاههای پنجگانه، حتما باید با یک تیم کوهنوردی و یک راهنما همراه شوم، چه رسد به اینکه بخواهم اورست را فتح کنم! بنابراین امیدوارم بودم که در پناهگاه عمومی که پای کوه هیمالیا دایر بود و کوهنوردان از همه جای دنیا در آنجا دور هم جمع می شدند، یک گروه را پیدا کنم و همسفرشان شوم، اما انگار از ابتدای آن سفر همه بدشانسی ها همراهم بود، زیرا در طول یک ماه و نیمی که در پناهگاه بودم، به دلایل متعدد موفق نمی شدم.

ناگفته نماند که صعود به هیمالیا داوطلبان زیادی ندارد، به همین خاطر هم من فقط سه گروه را هنگام صعود دیدم که دو گروهشان قرار بود تا پناهگاه چهارم بروند، گروه سوم هم محقق بودند و نمی توانستند مرا با خود ببرند! کم کم داشت زمان بازگشتم فرا می رسید و ناامید می شدم که آن پنج جوان استرالیایی وارد پناهگاه عمومی شدند. قصد آنها نیز این بود که تا پناهگاه پنجم صعود کنند، اما آنقدر جوان و ساده بودند که مطمئن بودم می توانم راضی شان کنم به اورست صعود کنند. همین طور هم شد، یعنی در پناهگاه پنجم آنقدر تشویقشان کردم و قصه برایشان گفتم تا سرانجام وسوسه شدند و …!

بدشانسی بزرگمان هنگامی رخ داد که نرسیده به پای اورست، یک توده یخی بزرگ دچار ریزش شد، آن هم در لحظه ای که ما مشغول بالا رفتن از صخره معروف «هیلاری» بودیم که در نتیجه من و آن پنج نفر حدود ۵۰ متر به پایین صخره سقوط کردیم و …

روایت لحظات پس از مرگ

هر شش نفرمان با هم سقوط کردیم، اما بدبیاری من این بود که درست در لحظه فرود به ته دره، داخل یک چاله عمیق افتادم و برف بلافاصله روی چاله را پر کرد. نمی دانید چه مرگ سختی است که لحظه به لحظه اکسیژن اطرافتان تمام شود و این گونه بود که من خفه شدم…!

چشم که باز کردم تصورم این بود که بچه ها نجاتم داده اند! چرا که کنار دست آنها و بالای همان چاله ای ایستاده که در آن سقوط کرده بودم! تعجبم از این بود که چرا پنج جوان استرالیایی هول شده اند و تند تند برفها را از داخل چاله بیرون می ریزند و نام مرا فریاد می زنند! ابتدا فکر کردم مرا ندیده اند، اما موقعی فهمیدم اتفاقی افتاده که آنها نه صدایم را می شنیدند و نه مرا می دیدند.

یک ساعتی طول کشید تا سرانجام جسم مرا از گودال بیرون کشیدند و اولین نفر «جیکن» که دانشجوی پزشکی بود سر روی قلبم گذاشت و نبضم را گرفت و گفت: «تموم کرده…» شاید باورتان نشود، اما برخلاف آن پنج جوان مهربان که اشک می ریختند، من اصلا از مردنم ناراحت نبودم، چون دچار نوعی آرامش بی مانند شده بودم که دلم نمی خواست آن را با دنیا عوض کنم!

پنج جوان همسفرم اما، با اینکه به راحتی می توانستند خودشان را نجات بدهند، به هر سختی و مصیبتی که بود جنازه مرا با طناب بالای صخره کشیدند و بعد که خودشان هم بالا آمدند، از فرط خستگی و گرسنگی و زخم شدید، همان جا پلکهایشان روی هم آمد و … می دانستم اگر بخوابند مرگشان حتی است، اما کاری از دستم ساخته نبود.

روایت لحظات پس از زنده شدن

احساس می کردم وقت رفتنم فرا رسیده! چند مرتبه ای در دایره ای از نور چند متری بالا رفتم و … اما درست مانند صندلی که قسمت نشیمنش یک مرتبه سوراخ شود، پایین می افتادم. تا اینکه در مرتبه آخر یک مرتبه آن دایره نور تبدیل به نقطه ای شد و کمرنگ شد و بالا رفت و به آسمان رسید و ناپدید شد و من یک مرتبه درست مانند هوایی که درون یک تیوپ دمیده شود، روحم درون کالبدم دمیده شد و … از جا برخاستم!

آنقدر گیج بودم که تا چند دقیقه نمی توانستم حواسم را جمع کنم : «من که مرده بودم، الان دو ساعت است مرده ام؟ چطور شد که ؟…» و بعد یاد بچه ها افتادم و موقعی که دیدم نبضشان کند می زند ، با اینکه تمام بدنم کوفته بود، حدود ۵۰۰ متر از آنها دور شدم و به مسیر اصلی رسیدم و … که ناگهان چشمم به گروه امداد افتاد…

من و پنج رفیق استرالیایی ام هنوز هم پس از سه سال با یکدیگر در تماس هستیم. آنها بعدها همین گزارش را برای اولین بار در یکی از نشریات استرالیا چاپ کردند، با این تیتر: «مرده ای که زخمی ها را از مرگ نجات داد!»

نوشته شده توسط ارزو پارسا در 14:40 |
دوشنبه 27 مهر1388
دنیایی دیگر ...

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم.

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود "اطلاعات لطفآ" بود و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد.

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ. صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات.

انگشتم درد گرفته ... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکها یک سرازیر شد.

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست.

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم.

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات.

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم.

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت : عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد ...

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش، پاسخ داد اطلاعات.

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟

گفت : لطفآ این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.

پرسید : دوستش هستید؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی.

گفت : متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ...

نوشته شده توسط ارزو پارسا در 2:21 |
دوشنبه 27 مهر1388
توبه
من مي توانم،من مي توانم پا از اين عالم خاكي فراتر گذارم...

پروردگار دوست داشتني من زندگي ام را با اعطاي موهبت ها و نعمات فراوان، شادي آفرين كرده است او شكست هايي برسرراهم قراد داد تا متواضع و فروتن باشم و از من آزمايش ها و امتحاناتي به عمل‌آورده تا در برابر چالش ها و مشكلات زندگي ثابت قدم و استوار باشم پس من با ذهنيتي باز، اشتياقي فراوان، پايداري و عزمي راسخ بار ديگر اين امتحانات را خواهم گذرانيد..

فقط تو رو دارم خدایا خدایا توبه

نوشته شده توسط ارزو پارسا در 2:0 |