تبليغاتX
http://arezou.blogfa.com

http://arezou.blogfa.com
ارزوی پارسایان 
قالب وبلاگ

 نپرس؛ از دل واپسی های زنانه ام چیزی نمی گویم

 محبتی که ابراز نتواند شدن

در دل می ماند

در دل می گَندد

در دل غم می شود...

« تظاهر کن ازم دوری

تظاهر میکنم هستی »

روزبه بمانی

امروز صفحه ي خالي زندگي ام پر شده بود

ديگر از هيچ كس نمي ترسيدم

گفتني ها را حرف زدم

كودكي ها رو مرور كردم

و زمان فراموش شد

كنار مهرباني تو مهرباني من هيچ بود

همه چيز ارام بود حتي نفس هاي من و تو ...

حتي دل ها هم قدرت اين يكي شدن را نداشتن

من حس مي كردم با تو و كنار تو هستم

نه هزاران كيلومتر دور از تو

امروز باز هم دلتنگي را تجربه كردم

خيلي وقت بود حس دل تنگ شدن نداشتم

زيرا هميشه دل تنگ بودم

امروز خنده هايم بلند بود

و قلبم پر از شادي

انگار نه انگار رختخوابم خيس از اشك بود

كاش مي شد هر لحظه با تو بود و با تو خنديد

كاش زندگي دو صفحه داشت

صفحه ي اول تو صفحه ي دوم من

وهيچ كس خلوت صفحه ها را به هم نمي ريخت

وكيبورد هم كار دل را مي كرد

كاش زندگي فقط همين بود فقط همين

كاش مي شد حرف ها رو شست تا صادق مي شدن

كاش مي شد اعتماد را تزريق كرد

تا هركس را دوست داري اعتمادش را جلب كني

كاش مي شد فاصله را از بين برد

تا يك شهر به يك قدم تبديل مي شد

اما سخت تر از اين ها گفتن دوباره دوستت دارم است

و باور اين كه كسي دوستت دارد

كاش مي شد همه چيز را باور كرد

حتي خيال هاي پوچ كودكانه را ...

اما كاش مي شد هيچ چيز خيال نبود

كاش مي شد همه چيز را به واقعيت نزديك كرد

كاش همه چيز حقيقت داشت


[ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 1:46 ] [ ارزو پارسا ]

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بی خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه است این دل اشارت میکرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

چقدر ارام بخش بود اين شعر برام

 

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 0:3 ] [ ارزو پارسا ]

 

اگر خیلی مهربان شود ،
ورق می زند.
ولی اغلب،
آدم را مچاله می کند،
روزگار……..!

 

[ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 0:44 ] [ ارزو پارسا ]

! نم نم باران چشمان تربنفشه رادلداري دادوگفت:


چرامي ترسي مگرآسمان دل ندارد كه عاشق باشد؟


بنفشه بغض سكوتش راشكست وگفت:


آسمان دلدارنداردكه عاشق باشد.


شمع گريست وسوسن خنديدوگفت:


چرامي ترسي مگرپروانه دل نداردكه عاشق باشد؟


شمع سكوت شعله ورشدن راشكست وگفت:


پروانه دلدارنداردكه عاشق باشد.


پرنده گريست وياس خنديدوگفت:


چرامي ترسي مگرانسان دل نداردكه عاشق باشد؟


پرنده سكوت پروازراشكست وگفت:


انسان دلداردارد،انسان خدارادارد،


اما تنهااوست كه مي ترسدعاشق باشد.


چون عشق نديده ومعنايش راهم نفهميده است


انسان...،
          انسان...،مي ترسد عاشق باشد

[ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 0:54 ] [ ارزو پارسا ]

 

 

خسته ام از این کویر این کویر کور و پیر

این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر

خسته ام از این کویر این کویر کور و پیر

آسمان بی هدف بادهای بی طرف

ابرهای سر به راه بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ای نگاه ناگهان

ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر

مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان

مثل لحظه های وحی اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب در دیار خویشتن

با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر

دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر

 

 

 

قیصر امین پور

[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 23:51 ] [ ارزو پارسا ]

برگهای خزون
نه بر اُشتری سوارم
نه چو خر به زير بارم
نه خداوند رعيت
نه غلام شهريارم
عاشقه برگهای خستم
که مثه من از خزونن
با بهارا نمی شينند
سبزو قابل نمی دونند
عاشقه بته خارم
که نشسته تو بيابون
بی نيازيشو نميده
به خدای ابر و بارون
از سکوتم که گذشتی
فکر نکن صدا ندارم
پر فريادمو اما
کاری با شما ندارم
من که تو مشتهای بستم
سکه طلا ندارم
فکر نکن تو اين زمونه
خبر از وفا ندارم
خودم از خودم يه عاشق
واسه خودم غزلخون
قانعم به هر چه هستم
خودم آبم وخودم نون
عاشقه خلوته خيشم
نه که آشنا ندارم
اگه گفتم تو خدايی
فکر نکن خدا ندارم
تو که خواستی از تو باشم
تو مگه عشقو شناختی؟
مگه مثل من تو هر روز
با يه درده تازه ساختی؟
عاشقه برگهای خستم
که مثل من از خزونن
با بهارا نمی شينند
سبز قابل نمی دونند
[ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 18:37 ] [ ارزو پارسا ]

 

اینجا یه جایی واسه سیاه کردنه...قبل از اینکه دلم سیاه شه بذار اینجا سیاه شه

اگر تلخ میشم.اگر غیر قابل تحمل میشم، ببخش..به حرمت روزایی که خوب بودم ببخش.من این نیستم که تو میبینی

اگه اینجام واسه اینه که نمی تونم فریاد بزنم.این کلمه ها دارن جور سکوتم رو می کشن

اگر بيام يه اسم مسخره براي وبلاگم بزارم نه اسم خودم  دري وري بگم و خودم نباشم كمتر ازار ميبينم

من اگر اينجا مينويسم براي اينه كه اين همه ادم هست كه هيچ كدوم گوش نيستن اگرم باشن دوست نيستن

پس بزاريد توي دنياي مجازي راحت باشيم همديگه رو ازار نديم

شايد من مينويسم ازار و تو ميخندي كه من چيزي نخواستم كه اين اسمشو ازار

ولي اسمش ازار شخصيتيه

ميدوني چرا ؟ چون داري به زن بودنم توهين ميكني داري به شخصيتي كه براي خودم ساختمو بهش پايبندم توهين ميكني

ميگي دوستم داري درحالي كه ميدوني حرومه اون دوست داشتن حرومه

ميگي دوستم هستي در حالي كه متنفرم از اين كه تو و مردهايي مثل تو منو دوست خودشون بدونن

چرا ؟

روا نيست اينجا رو هم از ادمها بگيريد با خودخواهيتون

بابا اينو بفهميد هركسي كه از تنهايي و دلگيري نوشت نزاريد به حساب اينكه تو بايد بري به داد تنهاييش برسي اگر اون مينويسه تنهاست  التماس نميكنه كه كسي بياد به دادش برسه فقط داره تخليه ميكنه اين حرفو به ادمها كه نميتونه بزنه توي دنياي مجازي هم كه نميتونه بگه پس من مني كه يك زنم تا به كي بايد قورت بدم حرفامو در حالي كه تو تويي كه يك مردي با تمام پررويي بياي و بگي

از همه ادمها زده شديم فقط به خاطر اينكه اگر كسي رو تنها ميبينيم ميخواهيم توي اغوش خودمون بكشيمش حتي بدون اينكه به اين فكر كنيم اون چه حسي داره

وقتي هم حستو ميگي بهت ميگن خودخواه و مغرور و پررو

نوشتن اينجا هم ديگه فايده اي نداره مثل زندگي كردن ميمونه پراز پليدي شديم هممون چقدر از ادمها بدم مياد ديگه ديگه خيلي هامون شبيه ادم نيستيم حتي شبيه ادم

[ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ 22:48 ] [ ارزو پارسا ]
در انتظار چه نشسته ای؟ ..... سالهاست اینجا باران نباریده سالهاست . . . گاهی هوس، رهگذری را به اینجا میکشاند اما هرکس را توان این همه خشکی نیست همه رفته اند میدانم ، رهگذر برای رفتن ساخته شده حال من ماندم و این کویر.... تنها تو هم تاب نخواهی آورد تو هم خواهی رفت تو هم روزی من و سرزمینم را به جرم خشکی به تنها پوسیدن محکوم خواهی کرد اما بدان روزی که باران ببارد تو تنها خواهی ماند . . . بی من، بی سرزمینم، بی باران وقتي كسي برات نا مه اي ميفرسته بدون ادرس چه طوري بهش جواب بدم بهتر نيست كمي هم به ديگران خيلي منطقي حق بديم اينجا خشكزاريست بي باران ولي هميشه كوير سخت هم نيست اسمش كويره هميشه داغ و سوزانه هر كسي نميتونه توش زندگي كنه بگرد تو خاطراتت ببين چند بار رفتي توي كوير يا شوره زار ميدونم بيشترمون نرفتيم چون از گرما از افتاب سوزان از بيابان خوشمون هم نمياد چه برسه به اينكه بخواهيم حتي يك ساعتي رو توش بگذرونيم مهربانترين موجودات هم در كوير پيدا ميشن فقط بايد بري توش و ببيني فكر كنيد من هم همون كويرم

فقط نميدونم چه طوري بايد جوابتو بدم خودت كمي فكر كن ببين من راست ميگم

[ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 0:54 ] [ ارزو پارسا ]


دوباره  شب  که  میرسد ،  پر  از  ستاره  میشوم
دوباره  واژه های خیس ،  پر از  ترانه  میشوم

دوباره  باد  میبرد ، مرا
به  لانه ی   فرشتگان 

میان ابرهای بی کسی و لخته لخته آسمان
دوباره ماه میشوم ، دوباره باغ میشوم

مهتاب اگر نشد، نشد!
خودم چراغ میشوم...

                                                                                                                   "محمد صالح علاء

[ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ] [ 0:27 ] [ ارزو پارسا ]

 

 

فرصت آیینه‌ها در پشت در مانده‌ست
روشنی را می‌شود در خانه مهمان کرد
می‌شود در عصر آهن آشناتر شد
سایبان از بید مجنون،
روشنی از عشق
می‌شود جشنی فراهم کرد
می‌شود در معنی یک گل شناور شد

مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده‌ست
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبی‌ست
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر می‌آید از آنسوی
دلتنگی

می‌شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی     
می‌شود در کوچه‌های شهر جاری شد
می‌شود با فرصت آیینه‌ها آمیخت
 با نگاهی
با نفس‌های نگاهی
 می‌شود سرشار
از راز بهاری شد
دست‌های خسته‌ای پیچیده با حسرت
چشم‌هایی مانده با دیوار رویاروی
چشم‌ها را می‌شود پرسید

یک نفر تنهاست
یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست
در زمین زندگانی
آسمان را می‌شود پاشید
می‌شود از چشم‌هایش ...
چشم‌ها را می‌شود آموخت
می‌شود برخاست
می‌شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون رفت
می‌شود دل را فراهم کرد
می‌شود روشن‌تر از اینجا و اکنون شد

جای من خالی‌ست
جای من در عشق
جای من در لحظه‌های بی‌دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می‌گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی‌ست
من کجا گم کرده‌ام آهنگ باران را؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!
 
می‌شود برگشت
می‌شود برگشت و در خود جستجویی کرد
در کجا یک کودک ده‌ساله
در دلواپسی گم شد؟
در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟
می‌شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی‌ست
می‌شود از رد باران رفت
می‌شود با سادگی آمیخت
می‌شود کوچک‌تر از اینجا و اکنون شد
می‌شود کیفی فراهم کرد
دفتری را  می‌شود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می‌شود روییدن خود را تماشا کرد

من بهار دیگری را دوست می‌دارم
جای من خالی‌ست
جای من در میز ِ سوم، در کنار پنجره خالی‌ست
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکب‌ها
جای من در چشم‌های دختر خورشید
جای من در لحظه‌های ناب
جای من در نمره‌های بیست
جای من در زندگی خالی‌ست

می‌شود برگشت
اشتیاق چشم‌هایم را تماشا کن
می‌شود در سردی ِ سرشاخه‌های باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می‌شود پرسید
چشم‌ها را می‌شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست.

                                                                                                           "محمدرضا عبدالمالكيان"

[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 18:3 ] [ ارزو پارسا ]

 

از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت
آنکه دوستش داریم هرگونه حقی بر ما دارد حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد...
نمیتوان از او رنجشی به دل گرفت...بلکه باید از خود رنجید...که چرا؟
که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که  مارا ترک کند
و این خود دردی کشنده است

[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 0:56 ] [ ارزو پارسا ]

 

 

آرزو میکنم برسند به آنچه میخواهند آنان که نگذاشتند من به آنچه میخواهم برسم.......!

آرزو میکنم دریابند غرورخودرا آنان که آینه جلوی من گرفته اند.......!

آرزو میکنم شادباشند آنان که برای شادیشان شادی از من گرفتند.....!

آرزو میکنم زندگی کنند آنان که زندگی از من گرفتند.......!

آرزو میکنم خوش بخت شوند آنان که خوش بختی را از من گرفتند.....!

آرزو میکنم به سنگ بخورد زندگیشان تا بدانند سنگ یعنی چه.....!

آرزو میکنم بچشند مزه شکست را آنان که این مزه را به من چشانیدند......!

آرزو میکنم ببینند آنچه را هنوز ندیده اند از هرکس.......!

آرزو میکنم چشمانشان باز شود وقتی که دیگر هیچ کس نیست......!

آرزو میکنم بچشند مزه نامردی را همانگونه که خود به من چشانیدند......!

آرزو میکنم غمگین شوند در شادترین لحظاتشان به یاد غمی که در شاد ترین لحظات من ساختن.....!

آرزو میکنم کسی با ندانم کاری هایش کاری کند که آنها در آینه فردی شکست خورده ببینند.......!

آرزو میکنم به یاد بیاورند.......!

بیدارشوند.....!

ببینند...!

آرزو میکنم......!

آرزو میکنم سکــــــــــــــــــــــــــــــوتم در جایی شکسته شود که دیگر هیچ دفاعی برای خود نداشته باشید!

 

 

[ دوشنبه 28 فروردین1391 ] [ 0:46 ] [ ارزو پارسا ]

 

همیشــه هم قافیـــه بـــوده انـــد

ســیب و فـریب

حتي زمانـي کـــه هیچکس شعري نگفته بود

ما هم با هم

مـي گوییم: ســــــــــــــیب

و دوربین هاي عکاسـي را فریب مـي دهیم

تا پنهان کنیم آن اندوه موروثـي را پشت این لبخند مصنوعـي.

 

 

 

[ پنجشنبه 24 فروردین1391 ] [ 22:29 ] [ ارزو پارسا ]

 

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد

که خودت انگشت به دهان می مانی

گاهی دلتنگی هایی داری

که فقط باید فریادشان بزنی

اما سکوت می کنی

گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات

گاهی دلت نمی خواهد

دیروز را به یاد بیاوری

انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که

گاهی فقط دلت میخواهد

زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و

گوشه ای -گوشه ترین گوشه ای…!

که می شناسی بنشینی و” فقط” نگاه کنی

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود

گاهی دلگیری…شاید از خودت …شاید

درد دارد... وقتی همه چیز را میدانی ...
                                       و فكر میكنند كه نمیدانی ...!
                                       و غصه میخوری كه میدانی..
                                        و میخندند كه نمیدانی...!

 

 

[ سه شنبه 22 فروردین1391 ] [ 18:34 ] [ ارزو پارسا ]

 

با قلم میگویم...



ای همراه ... ای همزاد... ای هم سرنوشت...



هردومان حیران بازی های دوران های زشت



دردهایم را نوشتی دست خوش



اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟

[ دوشنبه 21 فروردین1391 ] [ 0:35 ] [ ارزو پارسا ]

 

رستنی ها کم نیست
من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست
من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم
دیدنی ها کم نیست
من و تو کم دیدیم
بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست
من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق روی دار قالی
بی سبب حتی پرتـاب گل ســرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست
من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی بسته واماندیم
من و تو کم بودیم
من و تو اما در میدان ها اینک اندازه ما می خوانیم
مــا به انـــدازه مـــا می بیــــنیم
مــا به انـــدازه مـــا می چینیـــم
مــا به انـــدازه مـــا می گـوییــم
مــا به انـــدازه مـــا می روییـــم
من و تو
کم نه که باید شب بی رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هـم نه که می باید با هم باشـیم
من و تو
حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو
حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم
من و تو
حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم
گفتنی ها کم نیست

(فرهاد مهراد)

[ شنبه 19 فروردین1391 ] [ 22:16 ] [ ارزو پارسا ]

 

 

آدمهای زیادی نیستند؛

...!که برایم مهم باشند



آنقدر که بخواهند ذهنم را مشغول کنند یا نگاهم را

اما

گاه برای آدمهایی واقعا متاسفم



پوچیشان؛

و بیشتر از همه برای قضاوتهایشان

باز میگذارم در وادی خود بمانند

حیران و سرگردان

هرگونه دوست دارند

بخوانند و بگویند و بیایند و...

این دنیا حرف های زیادی دارد

و من نمی خواهم

همه این حرف ها را بشنوم

من!!!

درونم غوغاییست!!!

و چه ساده نگاهها تفسیر این دلی هستند؛

که نمیدانند
[ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 1:43 ] [ ارزو پارسا ]
سلام

اصلا حواسمون هست به خودمون ؟ اصلا حواسمون هست به اطرافيان

نه 

چرا اصلا حواسمون به زبونمون نيست

چرا هر چند وقت يكبار يكي مياد و هر چي دوست داره در مورد پست ها ميده در حالي كه خودت ميدوني چه منظوري داشتي

اقايون خانمها لطفا وقتي مياييد اينجا قضاوت نكنيد يا بهتره اصلا نياييد

خسته شدم بس كه به خودم كلنجار رفتم سر اينكه ديگران قضاوت نكنند منو

بابا من اصلا اينجا نيومدم كه بنويسم و ديگران قضاوت كنند در موردم

خسته شدم از ادمها

براي خودم مينويسم نه كسي پس كسي هم قضاوت نكنه من همون فاطمه براي دوستي با من كافيه

چيزي از عمر باقي نمونده پس بزاريد ارامش داشته باشم توي جامعه كه اين طور نيست پس توي اين دنياي مجازي ديگه بس كنيد ادمها رو به خودشون واگذار كنيد اگر نميتونيد و دوستي مجازي براتون اهميت داره پس قضاوت نكنيد و به اتش نكشونيد حداقل منو

واي كه چقدر خسته هستم از ادمها

كسي اگر اسمشو نميبرم دال بر بي شعوريش نيست

من

من

من خسته ام روحم خستست بزاريد اينجارو داشته باشم براي خودم نياييد و بهم تهمت ناحق نزنيد اونم چهار بار

خوش به حالتون كه ادمهاي خوبي هستيد و با راز و نياز اروم ميشيد خوش به حالتون كه با ايمان هستيد

خوش به حالتون كه توي زندگيتون همه چيز ارومه

خوبتون شد؟

اينقدر صبورم كه حد نداره

ببين به كجا رسونديد منو اصلا ديگه نظر نميخوام از كسي

دو نفر با دوتا وبلاگ متفاوت يك نظر ميزارن؟ جالبه نه؟


[ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ 22:58 ] [ ارزو پارسا ]

 

پدران ما هرگز جمله عاشقانه‌ای به مادرانمان نگفتند،

شعری از نیما و سهراب برایشان نخواندند،

شعر کوچه را از بر نداشتند

پس چگونه بود که تا همیشه کنار هم ماندند و گذشتند از آرزوهایی که ما نه به آن می‌رسیم و نه از آن می‌گذریم حتی به بهای گذشتن از « هم
[ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ 2:8 ] [ ارزو پارسا ]

 

از ماهی پرسیدند آب چیست؟

گفت: نمی‌دانم !

آروم باله‌اش را گرفتند از آب بیرون کشیدند و او را به گوشه‌ای پرت کردند. دید انگار دارد یک اتفاقی می‌افتد، مثل اینکه یک چیزی کم شده است، نفس کشیدن برایش سخت شده بود.

نفس‌هایش به شماره افتاده بود. احساس بدی داشت، هیچ وقت این احساس را تجربه نکرده بود.

یک آن فهمید، آن که باعث بودنش بوده و همیشه در کنارش بوده، همان آب بوده است.

اما … اما آب به اندازه‌ای به او نزدیک بوده است که هیچ‌گاه حضورش را احساس نکرده بود.

حال که دور از آب افتاده بود، قدر آن را می‌دانست. با خود آرزو کرد ای کاش

ای کاش زودتر حضور او را احساس کرده بود و خدا نیز چنین است.

اینقدر به ما نزدیک است که گاهی بودنش را هم فراموش می‌کنیم، انگار باید اتفاقی ما را متوجه کند که بدانیم آری او همیشه با ماست، همه جا و در تمام لحظه‌ها

او که خود در کتابش آورده است : هر کجا بنگری باید او را ببینی ، خدا را

باید احساسش کنی، اکنون چشمانت را ببند، برای لحظه‌ای خود را تصور کن در این دنیای بی‌انتها ! اگر او نباشد تا دردهای دلت را بشنود ؟ اگر او نباشد تا دلت را با یادش آرامش دهی ؟! اگر او نباشد تا در سختی‌ها و آسانی‌ها در کنارت باشد؟!‌ اگر او نباشد تا

راستی اگر واقعا خدا نباشد چه اتفاقی ممکن است بیفتد؟!‌

اما نه، او همیشه بوده است، هست و خواهد بود.

و همیشه در همین نزدیکی‌هاست.

« برگرفته از پیشگفتار کتاب نزدیک‌تر از نزدیک نوشته سعید وکیلی »

[ سه شنبه 15 فروردین1391 ] [ 1:44 ] [ ارزو پارسا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

میشه دوست داشت و مالک نشد

میشه دوست داشت و به آزادی او احترام گذاشت

میشه دوست داشت و از بودن او شاد شد
میشه دوست داشت و رها کرد

میشه دوست داشت و با یاد او صفا کردمیشه دوست داشت و دعا کرد

میشه دوست داشت و بدون او زندگی کرد
امکانات وب

تبادل لینک

خرید بک لینک